ورزی

لغت نامه دهخدا

ورزی. [ وَ ] ( ص نسبی ) مرکب از ورز + ی پسوند نسبت دال بر اسم فاعل.( فرهنگ فارسی معین ). کشتکار زمین. ( ناظم الاطباء ). مزارع. ( آنندراج ) ( برهان ). برزگر. کشاورز. ورزگر. ( انجمن آرا ). برزگر. ( انجمن آرا ). زراعت کننده. ( آنندراج ) ( برهان ). || کارگر و مزدور. ( ناظم الاطباء ). || ( حامص ) در ترکیبات ذیل مزید مؤخر آید: آب ورزی، دادورزی، خیانت ورزی، مهرورزی، کشاورزی.

فرهنگ معین

(وَ ) (ص نسب. ) ۱ - برزگر، کشاورز. ۲ - کارگر، مزدور.

فرهنگ عمید

= ورزگار

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - زراعت کننده کشاورز. ۲ - کارگر مزدور.

دانشنامه عمومی

ورزی ( به فرانسوی: Varzay ) یک کمون در فرانسه است که در Canton of Saintes - Ouest واقع شده است.
ورزی ۱۴٫۰۴ کیلومترمربع مساحت و ۷۵۲ نفر جمعیت دارد.

جمله سازی با ورزی

💡 فغان از آن مه نامهربان که استادش نه مهرورزی و نه بنده پروری آموخت

💡 شاها، فلک از سیاستت می لرزید پیش تو بطبع بندگی می ورزید

💡 عقل ورزی، ز کار سرد شوی عشق ورز، ای پسر، که مرد شوی

💡 عجب ورزی پلنگ و ببر شوی بهل این عجب اگر نه گبر شوی

💡 جامه بیگانگی پوشید یار آشنا تا تواند عشق ورزیدن بهر شاه و گدا

💡 ز مهر ورزی پنهان دلم بجان آمد جنون عشق بفریاد من رسید آخر