لغت نامه دهخدا
واژ. ( اِ ) به معنی باج است و آن زری باشد که پادشاه زبردست از پادشاه زیردست میگیرد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به باژ شود.
واژ. ( ص ) سرنگون. معکوس.( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ). باز. رجوع به باز شود.
واژ. ( اِ ) به معنی باج است و آن زری باشد که پادشاه زبردست از پادشاه زیردست میگیرد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به باژ شود.
واژ. ( ص ) سرنگون. معکوس.( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ). باز. رجوع به باز شود.
(اِ. ) نک. واج.
(اِ. ) نک. باژ، باج.
= باج۲
باژ، باج
بر سر اسما آید بمعنی قلب و عکس و دیگر گونی: واژگون واژگونی.
بمعنی باج است و آن زری باشد که پادشاه زبر دست از پادشاه زیر دست می گیرد.
نگاه کنید به وا.
نگاه کنید به باژ؛ نیز نگاه کنید به با.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر است نعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید
💡 کار عاشق واژگون باشد ز سیر اخترش گر در آتش پا گذارد، بگذرد آب از سرش
💡 مادَیان یوشت فریان کتابی است به زبان پارسی میانه دارای ۳۰۰۰ واژه.
💡 نمود خیره ز دانش روان بهمنیار گواژه بر هنر و هوش کوشیار آورد
💡 برای چیست که زین تو واژگون گشته ز پای تا بسرت از چه غرقه خون گشته
💡 دانه مکش ز من که من از بخت واژگون بر خویش اگرچه شوم به یاران خجسته ام