واقفی

لغت نامه دهخدا

واقفی. [ ق ِ فی ی ]( ص نسبی ) منسوب است به واقف. رجوع به واقف شود. || منسوب است به واقفه. رجوع به واقفه شود.
واقفی. [ ق ِ ] ( حامص ) واقف بودن. مطلع بودن. باخبری. اطلاع. آگاهی. رجوع به واقف شود.
واقفی. [ ق ِ ] ( اِخ ) خواجه علی مشهدی از شاعران ایران و برادر خواجه محمّدخان قدسی بود. او در علم تفسیر استاد بود و نیز شغل امامت جماعت داشت. بیت زیر واقفی دلالت بر شغل او میکند:
این پیش نمازیم نه از روی ریاست
حق می داند که از ریا مستثناست
اینک خوشم افتاده که در وقت نماز
پشتم به خلایق است و رویم به خداست.( از قاموس الاعلام ترکی ).
واقفی. [ ق ِ فی ی ]( اِخ ) هلال بن امیة الواقفی انصاری که در جنگ بدر شهید شد. وی یکی از بکائین سه گانه است. ( لباب الانساب ).

فرهنگ معین

(ق ) [ ع - فا. ] (حامص. )وقوف، آگاهی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به واقفه
هلال بن امیه الواقفی انصاری که در جنگ بدر شهید شد وی یکی از بکائین سه گانه است.

ویکی واژه

وقوف، آگاهی.

جمله سازی با واقفی

💡 وز هر آن چیز کز تو دور است آن واقفی نیک و گشته ‌ ای همه دان

💡 در این رباط کهنه مزن خیمه وقوف چون واقفی که موقف او استوار نیست

💡 ای خداوند هست و نیست همه که به تحقیق واقفی ز اسرار

💡 از جای آمدن تو اگر واقفی به عقل در باز گشتن این فزع و زینهار چیست؟

💡 با من ای عشق امتحان‌ها می‌کنی واقفی بر عجزم اما می‌کنی

💡 از او مدزد به جز گوهر زمانه بها اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او

کارتل یعنی چه؟
کارتل یعنی چه؟
سرشک یعنی چه؟
سرشک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز