لغت نامه دهخدا
هواگیر. [ هََ ] ( نف مرکب ) هواگیرنده. در حال پرواز.
- هواگیر گشتن؛ هوا گرفتن. پریدن:
از راه نظر صید دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد.حافظ.|| که آنجا هوا گذاره دارد. که معرض هواست.
هواگیر. [ هََ ] ( نف مرکب ) هواگیرنده. در حال پرواز.
- هواگیر گشتن؛ هوا گرفتن. پریدن:
از راه نظر صید دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد.حافظ.|| که آنجا هوا گذاره دارد. که معرض هواست.
( ~. ) (ص. ) ۱ - اوج گیر، به هوا پرنده. ۲ - در هوا صید شده. ۳ - هوایی، آرزومند.
هوا گیرنده در حال پرواز
اوج گیر، به هوا پرنده.
در هوا صید شده.
هوایی، آرزومند.
💡 این شاهباز کیست که در صیدگاه او مرغان بال بسته هواگیر می شوند
💡 از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال مرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم
💡 چون خاک هواگیر درین عرصه محالست کز خود روی و صاحب اورنگ نگردی
💡 از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
💡 جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش