لغت نامه دهخدا
هم دندان. [ هََ دَ ] ( ص مرکب ) هم سن. همسال. ( یادداشت مؤلف ):
نه شان ز دزدان ترس و نه از مصادره بیم
نه خشک ریش ز همسایه و ز هم دندان.فرخی.|| باجناغ. همریش. ( یادداشت مؤلف ).
هم دندان. [ هََ دَ ] ( ص مرکب ) هم سن. همسال. ( یادداشت مؤلف ):
نه شان ز دزدان ترس و نه از مصادره بیم
نه خشک ریش ز همسایه و ز هم دندان.فرخی.|| باجناغ. همریش. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. دَ ) (اِمر. ) هم نبرد، حریف.
هم سن همسال
هم نبرد، حریف.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 الغرض موجب این تفصیل و شرح همین است که شاهزاده اعظم روحی فداه همه وقت طالب و راغبند که بواسطه خطوط شما کشف اسرار فرمایند و حفظ اخبار. درین صورت طرز ارادت های شما مقتضی آن است که هر که آید بارسال ذرایع و اعلام وقایع پردازید. اگر ملک مثل الف هیچ ندارد مخلصان دیگر دارید که مانند شین هم نقطه دارند و هم دندانه و هم مد و هم دایره.
💡 بباید کشتن آن ملعونسگان و خاکساران را که گرگان تیز کردستند هم چنگال و هم دندان
💡 همه با تیر هم رخت و همه با نیزه هم خوابه همه با شیر هم شیر و هم با پیل هم دندان
💡 به ذوق سدره و طوبی تو هم دندان به سوهان زن امل کام جهانی را به این مسواک میمالد
💡 آنکه هم تن داد و هم تن را روان هم به ما نان داد و هم دندان نان