نمونش

لغت نامه دهخدا

نمونش. [ ن ُ ن ِ / ن ِ ن ِ ] ( اِمص ) راهنمائی. ( فرهنگ فارسی معین ). نمودن. دلالت کردن. نشان دادن. رجوع به نمون و نمودن شود:
گفت تا باشد از نمونش رای
گفتن از ما و ساختن ز خدای.نظامی.مرد سرهنگ از آن نمونش راست
از سر خون آن صنم برخاست.نظامی.|| ( اِ ) نمودار.( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ معین

(نُ نِ ) ۱ - (اِمص. ) راهنمایی. ۲ - (اِ. ) نمودار.

فرهنگ عمید

نمودار، راهنمایی.

ویکی واژه

راهنمایی.
نمودار.

جمله سازی با نمونش

💡 دگر گنج را در زمین کرد جای نمونش نگهداشت با رهنمای

💡 خبر داد آتش از راز درونش به کوثر گشت آتش رهنمونش

💡 گفت تا باشد از نمونش رای گفتن از ما و ساختن ز خدای

💡 کسی دیدست رویت در درونش که هم تو کردهٔ مر رهنمونش

💡 نمودی مینمودم در درونش در اینجا گاه کردم رهنمونش

💡 بوقتی سرّ کل بیند درونش که مر منصور آید رهنمونش

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فراخوانی یعنی چه؟
فراخوانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز