نقابی

لغت نامه دهخدا

نقابی. [ ن ِ ] ( اِخ ) از شعرای تبریز است. در بدخشان ولادت و در تبریز نشو و نما یافت: در شرح زلزله تبریز مثنوی سروده است:
ز دهشت لرزه بر مردم درآویخت
که رنگ سرمه چشم بتان ریخت
زمین از بس که چون دریا خروشید
منار از خاک چون فواره جوشید.( از صبح گلشن ص 535 ).رجوع به قاموس الاعلام ج 6و فرهنگ سخنوران شود.
نقابی. [ ن َق ْ قا ] ( حامص ) عمل نقاب. رجوع به نَقّاب شود:
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست.نظامی.

فرهنگ فارسی

عمل نقاب.

جمله سازی با نقابی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نقابی برافکند بر روی خویش که او را نه بیگانه داند نه خویش

💡 انوار شهود تو به روی تو حجاب است زانم چه که امروز برافکنده نقابی

💡 گفتی چو نقابی بگشائی همه سوزند من سوخته آنکه نقابی نگشائی

💡 فروغ جبههٔ اسلام را نقابی شد کلاه گوشهٔ ناز آن بت فرنگ شکست

💡 بر جان عاشقانت، بخشایش ار نیاید گه گاه چشم بد را، بر میفکن نقابی

💡 بزرگوارا، خّط و عبارتت ماند به شاهدی که به رخ بر کشد نقابی خوش

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز