قضاوت به معنای دیدگاه یا بیانیهای است که در مورد مسائل مختلف ارائه میشود و نتیجه احساسات یا تفسیر واقعیتهاست. تفاوت اصلی بین واقعیت و عقیده در این است که واقعیتها قابل اثبات هستند و بهطور عینی وجود دارند. به عنوان مثال، در برابر عقیدهای مانند آمریکا در جنگ ویتنام دخالت کرد، میتوان عقیدهای دیگر مانند آمریکا حق داشت در جنگ ویتنام دخالت کند را مطرح کرد. عقاید ممکن است با استناد به واقعیتها تقویت شوند و در این صورت به استدلال تبدیل میشوند، هرچند که افراد ممکن است از همان واقعیتها نظرات متفاوتی استخراج کنند. تغییر دیدگاهها به ندرت بدون ارائه استدلالهای جدید اتفاق میافتد. در مورد نظر یا قربانی، این مفهوم به نوعی طلسم رایج در میان بسیاری از فرهنگها اشاره دارد که هدف آن پیشگیری از چشم زخم است. قربانی معمولاً بر روی سر و گردن کودکان یا حیوانات عزیز که منبع درآمد خانواده هستند، و همچنین بر روی دیوارهای منزل و محل کار آویزان میشود. آویزان کردن زنگوله و مهره به همراه نظر قربانی نیز رایج بوده است. امروزه بیشتر از نظر قربانی به عنوان تزئین استفاده میشود.

نظر
لغت نامه دهخدا
نظر. [ ن ِ ] ( ع اِ ) مانند. ( منتهی الارب ). مثل. نظیر. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).
نظر. [ ن َ ظَ ] ( ع مص ) نگریستن. ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). نگرستن. ( ترجمان علامه جرجانی ص 100 ). نگریستن در چیزی به تأمل. ( فرهنگ خطی ) ( ازاقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ) ( از المنجد ). || چشم انداختن. ( یادداشت مؤلف ). || چشم داشتن. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( تاج المصادربیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان علامه جرجانی ص 100 ) ( از ناظم الاطباء ). انتظار داشتن چیزی را. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). مترقب حضور چیزی شدن. ( از متن اللغة ). || فرمان دادن میان قوم. ( از منتهی الارب ). حکومت کردن بین مردم و فیصله دادن دعاوی ایشان را. ( ازاقرب الموارد ) ( از المنجد ). || یاری دادن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). مدد کردن و کمک کردن. || مرثیه گفتن بر مرده. ( از ناظم الاطباء ). || گوش دادن به سخن کسی. ( از المنجد ) ( از اقرب الموارد ). یقال: انظرنی؛ ای اصغ الی. ( اقرب الموارد ). || چشم زخم رسانیدن. ( ازمنتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || هلاک کردن. ( از المنجد ). || نمودار کردن زمین گیاه خود را. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || فروختن چیزی را به نظرة و امهال و تأخیر. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). رجوع به نَظر شود. || درنگ کردن و مهلت دادن بر کسی. ( از ناظم الاطباء ). به تأخیر انداختن و مهلت دادن ادای دَین را. ( از المنجد ) ( از اقرب الموارد ). || فال گوئی کردن. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). تکهن. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). فال گوئی. ( ناظم الاطباء ).
نظر. [ ن َ ظَ ] ( ع اِ ) چشم. ( از آنندراج ). بصر. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). دیده:
ببیند بی نظر نرگس بگوید بی لغت سوسن
اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم آرائی.انوری.گوشم همه روز از انتظارت
بر راه و نظر بر آستان است.سعدی.از نظر دل به جهان کن نظر
ز آن که غلطکار بود چشم سر.امیرخسرو.
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) نگاه کردن نگریستن. ۲ - بنظر آوردن. ۳ - مورد توجه قرار دادن چیزی را بجهت دفع چشم زخم. ۴ - اندیشیدن چیزی را تا اندازه و قیاس کنند. ۵ - فال گویی کردن. ۶ - ( اسم ) نگرش: تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری ? ( حافظ.۷ ) ۳۱۵ - اندیشه تفکر. ۸ - فالگویی. ۹ - ( اسم ) نگاه: پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی. ( حافظ.۱٠ ) ۳٠۱ - نظریه عقیده: [ کسانی که بانظر او مخالفند کم اند. ] [ نظر کمیسیون...این است.] ۱۱- فکری که بواسطه آن طلب علم شود ترتیب امور تصدیقی است برای نیل به تصدیقات. ۱۲ - یکی از پنج حالت که میان دو ستاره سیار دست دهد و آن مقارنه تسدیس تربیع تثلیث و مقابله است.اگر دو کوکب در یک برج و یک درجه باشند نظر مقارنه دارند و اگر میانشان سدس دوازده برج منطقه البروج - که دو برج است - فاصله باشد نظر تسدیسی دارند و اگر سه برج - که ربع دوازده برج است - فاصله باشد نظر تربیعی دارند و اگر چهار برج - که ثلث دوازده برج است - فاصله باشد تثلیثی است و اگر شش برج فاصله باشد نظر مقابله (منجمان از نظرهای کواکب احکام برای مولود و جز آن استخراج کنند ): طالع وقت را رصد کردم نظری سعادت بخش از مشتری آسمان جلال... بدو متصل یافتم. ۱۳ - برگرداندن صورت و چشم بطرفی. یا نظر بچپ. برگرداندن سرباز صورت خویش را بطرف چپ.یا نظر براست. برگرداندن سرباز صورت خویش را بطرف راست. یا ترکیبات: از نظر از لحاظ از جهت. یا به نظر. بعقیده: بنظر من نمی بایست این کار را کرده باشد. یا علم (فن ) نظر. ۱ - فن تفکر. ۲ - فن نظر بازی (ایهام ): سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست. ( حافظ.۳۶۱ ) از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل. کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود. ( حافظ. ۱۳۸ ) یا نظربه. ۱ - طبق مطابق: نظر بمفاد ماده.. یا نظر باینکه. چونکه. یا نظر مشورتی. یا ترکیبات فعلی: در نظر آمدن. بنظر رسیدن مشاهده شدن: و لکن در طبقات شعر ای عجم.. هیچ مجموعه ای در نظر نیامد... یا در نظر گرفتن. ۱- کسی یا چیزی را تحت نظر قرار دادن. ۲ - در مد نظر قرار دادن. یا نظر کسی برگشتن. تغییر عقیده دادن وی: من حالا نظرم برگشته و عقیده دیگری دارم.

جملاتی از کلمه نظر
عرقآلوده جمالی ز نظر میگذرد کزحیا چون عرقم آب ز سر میگذرد
محل نظره خلاق کونند معین ملک و خود در عین عونند
بساز با جگر تشنه همچو اسکندر نظر سیاه مگردان به آب حیوانش