نشاخت

لغت نامه دهخدا

نشاخت. [ ن ِ ] ( مص مرخم، اِمص ) نشاند. رجوع به نشاختن شود. || به معنی تعیین هم آمده است که خبر دادن و آشکار ساختن و خاص گردانیدن باشد. ( برهان قاطع ). رجوع به نشاختن شود.

فرهنگ فارسی

نشاند. یا به معنی تعیین هم آمده است که خبر دادن و آشکارا ساختن و خاص گردانیدن باشد.

ویکی واژه

نشاند.نشاندن. بیفگند برگستوان و بتاخت/ به گرد سپه چرمه اندر نشاخت «فردوسی»

جمله سازی با نشاخت

💡 نیزه ای سازد او ز ده ره تیر ازیک اندر نشاختن بدگر

💡 بر خویش بر تخت بنشاختش چنان چون سزا بود بنواختش

💡 به خسرو سپردند و بنواختش بر گاه فرخنده بنشاختش

💡 جهاندار پیروز بنواختشان چنانچون ببایست بنشاختشان

💡 پرندین چنان کودکی ساختند چو گردانش بر اسپ بنشاختند