لغت نامه دهخدا
قواس. [ ق َوْ وا ] ( ع ص ) کمان ساز. کمانگر. ( ناظم الاطباء ): دست قواس روزگار استوای قدش را به انحنا بدل کرده بود. ( سندبادنامه ص 182 ). || کمان کش. کمان دار. ( ناظم الاطباء ).
قواس. [ ق َوْ وا ] ( ع ص ) کمان ساز. کمانگر. ( ناظم الاطباء ): دست قواس روزگار استوای قدش را به انحنا بدل کرده بود. ( سندبادنامه ص 182 ). || کمان کش. کمان دار. ( ناظم الاطباء ).
(قَ وّ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - کمانگر، کمان - ساز. ۲ - کماندار.
۱. کمان ساز، کمان فروش.
۲. کمان دار، کمانگیر.
کمانگر، کمان - ساز.
کماندار.
💡 دگر نسبت سوی امکانش اقواست وجود او اخس در رتبه وادنی است
💡 فقیر جورکش خرج خاندان غنی است ضعیف دستخوش ظلم صاحبان قواست
💡 اگرچه ظاهرشان هست جسم هر یک را نهفته روحی باشد که نام آن تقواست
💡 میل دنیا انفعالغیرت مردی مخواه زبنهوس گر صاحبتقواست فاسق میشود
💡 غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواست چرا که قطره چو شد متصل بهم دریاست