لغت نامه دهخدا
ناگزر. [ گ ُ زِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) مخفف ناگزیر است که ناچار و لاعلاج باشد. ( برهان قاطع ). ضروری.ناگزیر. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). ناچار. ( ناظم الاطباء ). ناگزران. ناچار. لابد. ( انجمن آرا ):
ناگزیر زمانه باد بقات
تا زچار و نه و سه ناگزر است.انوری.از تو نگریزد که تو در قالب عالم
جانی و یقین است که جان ناگزر آمد.انوری.نه فلک آدم و چار ارکان حواصفتند
این نه و چار بهم ناگزر آمیخته اند.خاقانی.رجوع به ناگزیر شود.
|| ناگزران. ناگزرد. ناتوان. عاجز.درمانده. بیچاره. ( از ناظم الاطباء ).