لغت نامه دهخدا
ناراحت شدن. [ ح َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول، عصبی شدن.برآشفتن. || به زحمت افتادن. ملول شدن.
ناراحت شدن. [ ح َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) در تداول، عصبی شدن.برآشفتن. || به زحمت افتادن. ملول شدن.
( مصدر ) ۱ - بزحمت افتادن ۲ - مضطرب شدن ۳ - عصبانی شدن.
dispiacersi
💡 ساندرز مجدداً تماس گرفت. خمینی به فرزندش احمد گفت همه را از اتاق بیرون کند زیرا این افراد «وارد نیستند». یزدی میگوید حاضران در اتاق از او (یزدی) به دلیل این دستور خمینی ناراحت شدند. ابراهیم یزدی ادامه میدهد که صادق خلخالی کسی بود که بیشتر از همه، از اینکه مجبور بود از اتاق بیرون رود، ناراحت شده بود.
💡 در دیداری که این نوجوانان با شخص اول کشور عراق صدام حسین داشتند وی سعی میکند تا با ناراحت شدن از این موضوع که اینها کودکانی بیش نیستند که به زور به جنگ فرستاده شدند، با آنها احساس همدردی کند و به دختر کوچکش «هلا» میگوید که شاخه گلهایی را به آنها بدهد و بعد با آنها عکس یادگاری میگیرد و میگوید که بزودی با موافقت کمیته بینالمللی صلیب سرخ آنها را به ایران برمیگرداند.