نائبات

لغت نامه دهخدا

نائبات. [ ءِ] ( ع اِ ) ج ِ نائبه. رجوع به نائبه شود:
تو مرفه عیش و بدخواهان تو
یافته از نائبات عصر عصر.سوزنی.او نائب خداست به رزق من
یارب ز نائبات نگهدارش.خاقانی.ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت
نگاهداشته از نائبات لیل و نهار.سعدی.گریز نیست کسی را زحادثات قضا
خلاص نیست تنی را ز نائبات قدر.قاآنی.

فرهنگ معین

(ئِ ) [ ع. ] (اِ. ) ج نائبه، پیش آمدها، بلایا، حادثه ها.

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع نایبه ( نائبه ) حوادث مصایب
جمع نائبه

ویکی واژه

ج نائبه؛ پیش آمدها، بلایا، حادثه‌ها.

جمله سازی با نائبات

💡 دندان نائبات برو کند می شود هر کو بدامن کرمت اعتصار کرد

💡 زنائبات جهان باد جان تو محروس ز حادثات فلک باد ذات تو معصوم

💡 ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت نگاهداشته از نائبات لیل و نهار

💡 قضا ز دامن عمر طویل او کردست به اتفاق قدر دست نائبات قصیر

💡 معصوم دار جان قضات صدور را از ضرب نائبات زمان تا بیوم دین

💡 ذوالجهل یفعل ما ذوالعقل یفعله فی النائبات ولکن بعد ما افتضحا