ملکات

لغت نامه دهخدا

ملکات. [ م َ ل َ ] ( ع اِ ) ج ِ ملکه، که قوت حصول هر شی است در طبیعت. ( غیاث ). مأخوذ از تازی، ملکه هاو خصلتها. ( ناظم الاطباء ). کیفیات راسخه نفسانی که از انواع مقوله کیف اند. ( فرهنگ علوم عقلی سجادی ).
- ملکات ردیه؛ خصلتهای بد. ( ناظم الاطباء ).
- ملکات ردیه هشت گانه؛ حسد و بغض و بخل و حرص و کذب و غضب و کبر و بی حیائی. ( غیاث ) ( آنندراج ).
- ملکات فاضله؛ خصلتهای خوب. ( غیاث )( آنندراج ). خصلتهای نیک. ( ناظم الاطباء ).
- ملکات فاضله چهارگانه؛ حکمت و شجاعت و عفت و عدالت. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مَ لَ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ ملکه.

فرهنگ عمید

= مَلَکه

فرهنگ فارسی

جمع ملکه
( اسم ) ۱ - جمع ملکه ۲ - کیفیات راسخه نفسانی که از انواع مقوله کیف اند ( دستور ج ۳ ص ۳۲۹ فرع. سج. )

ویکی واژه

جِ ملکه.

جمله سازی با ملکات

💡 جهد کن جهد تا به عالم دل ملکات ملک کنی حاصل

💡 تو شاه نه ای لیک اگر نامه فرستی سوی ملکان از ملکات و سیر خویش

💡 از آنچه مذکور شد دانسته شد که فایده علم اخلاق، پاک ساختن نفس است از صفات رذیله، و آراستن آن به ملکات جمیله، که از آن به «تهذیب اخلاق» تعبیر می شود.

💡 ملکات وی اگر چه همه با نقصانست لیک بخلش بود و خبث طبیعت بکمال

💡 ملکات ردیهٔ اخلاق دل نهادن به خلق از خلّاق

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز