مفروش. [ م َ ]( ع ص ) گسترده شده و هر جای فرش شده. ( ناظم الاطباء ). فرش گسترده. فرش شده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مفروش کردن؛ گستردن. فرش گستردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
|| ( اِ ) بساط و گلیم و فرش. ( از ناظم الاطباء ). گستردنی: چون... تجار و آیندگان را پیش ایشان آمد شدی نبود ملبوس و مفروش نزدیک ایشان غلائی تمام داشت. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 59 ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) گسترده شده، فرش کرده شده.
۱. فرش کرده شده.
۲. گسترده شده.
فرش کرده شده، گسترده شده
( اسم ) فرش کرده شده گسترده: [ چندان بساط بر بساط و سماط در سماط بگستردند که زلالی مفروش و زرابی مبثوث را از صحن و صفه مهمانسرای فردوس بر آن حسد افزود. ] ( مرزبان نامه. ۱۳۱۷. ص ۲۹۱ )
گسترده شده، فرش کرده شده.
💡 سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
💡 مفروش مرا بهیچ و آزاد مکن من خواجه یکی دارم و تو بنده بسی
💡 هیچت به یاد هست که صد بار گفتمت مفروش اسب خویش و عنان هوس بدار
💡 کبر مفروش به مردم که به میزان نظر زود گردد سبک آن کس که بود سنگین تر
💡 طور دل نیست، کجا طاقت دیدار آرد؟ جلوه ای برق جهانسوز به خارا مفروش
💡 پرده دیده کنم فرش رهت گر آئی زیب ده از قدمت خانه مفروش مرا