معلم به کسی گفته میشود که دانش و مهارتهای خاصی را به دیگران منتقل میکند. این فرد میتواند در یک کلاس درس، کارگاه، یا حتی به صورت آنلاین تدریس کند.
معلمان مسئولیتهای متعددی دارند که شامل موارد زیر میشود:
آموزش: ارائه درسها و مفاهیم به دانشآموزان.
ارزیابی: سنجش پیشرفت و یادگیری دانشآموزان از طریق امتحانات، پروژهها و فعالیتهای دیگر.
راهنمایی: کمک به دانشآموزان در حل مشکلات آموزشی و اجتماعی.
توسعه مهارتها: ایجاد فرصتهایی برای توسعه مهارتهای اجتماعی، عاطفی و فکری دانشآموزان.
معلمان نقش حیاتی در شکلگیری شخصیت و آینده دانشآموزان دارند. آنها میتوانند انگیزه و الهام بخش برای یادگیری و رشد باشند و تأثیر عمیقی بر زندگی دانشآموزان بگذارند.
معلمان میتوانند در زمینههای مختلف تخصص داشته باشند، از جمله:
ابتدایی: آموزش در مقاطع ابتدایی.
متوسطه: تدریس در مقاطع متوسطه و دبیرستان.
دانشگاهی: تدریس در دانشگاهها و مؤسسات عالی.
معلم. [ م ُ ل َ ] ( ع ص ) نقش دار و مخطط، چه عَلَم به معنی نقش و نشان است. ( غیاث ) ( آنندراج ). نگارکرده. نگارین. مطرز. منقش ( جامه و جز آن ). ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
ز اشک ابر نیسانی به دیبا شاخ شد معلم
ز بوی باد آذاری به عنبر شاخ شد معجون.رودکی.بر لب رودو در باغ امیر از گل نو
گستریده ست تو پنداری وشی معلم.فرخی ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 234 ).به مروارید و دیبا شادباشد هرکسی جز من
که دیبای بناگوشم به مروارید شد معلم.ناصرخسرو.خورشید اهل دین به بقای تو روشن است
دیبای آفرین به ثنای تو معلم است.سوزنی.بر دوش فلک قبای کحلی
در چشم قضا نموده معلم.انوری.پس به دست خروش بر تن دهر
چاک زن این قبای معلم را.خاقانی.چو در سبزپوشان بالا رسیدم
دگر جامه حرص معلم ندارم.خاقانی.ده دهی باشد زر سخنم گرچه مرا
چون نجیبان دگر جامه به زر معلم نیست.خاقانی.پای در دامان غم کش کز طراز خوشدلی
آستین دست کس معلم نخواهی یافتن.خاقانی.پانصد تا معلم به اسم حسام الدوله ابوالعباس تاش. ( تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 48 ). قبای معلم سبزگار ( کذا ) روزگار دوخت به خیاطو مقراض محتاج نگشت. ( سندبادنامه ص 2 ). گفت سعدیا چگونه بینی این دیبای معلم را بر این حیوان لایعلم. ( گلستان ).
عروس زشت زیبا چون توان بود
وگر بر خود کند دیبای معلم.سعدی.|| هر چیزی که ممتاز باشد و شناخته شود از نشان و علامت مخصوصی. ( ناظم الاطباء ). نشاندار. با علامت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): به شرف نام بزرگ اولاد مرتضوی و اکباد مصطفوی معلم و مطراست. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 119 ). || آگاه کرده شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به اعلام شود. || سواری که علامت شجاعان را در جنگ بر خود نصب کرده باشد. ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) موضع تعلیم. ( ناظم الاطباء ).
معلم. [ م َ ل َ ] ( ع اِ ) نشان که در بیابان بود. ( مهذب الاسماء ). نشان راه. ( دهار ). نشان که به راه نهند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). آنچه بدان وسیله می توان راه را پیدا کرد مانند نشان و جز آن. ج، معالم. ( از اقرب الموارد ). اثر راه.( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): لازالت مضیئة المعلم راسخة العلم. ( سندبادنامه ص 10 ). || زمین برابر که در آن غیرعلامت راه چیزی نباشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). زمین هموار برابر که در آن جز نشان راه چیزی نباشد. ج، معالم. ( ناظم الاطباء ). || معلم الشی ٔ؛ جای گمان بردن چیزی که در آنجاست و آنچه بدان استدلال نمایند بر آن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). جایی که گمان وجود چیزی در آنجا رود. مظنة. ( از اقرب الموارد ). || جای علم خواندن. مدرس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
(مَ لَ ) [ ع. ] (اِ. ) علایم راهنمایی در کنار راه و جاده. ج. معالم.
(مُ عَ لِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) آموزنده، تعلیم کننده.
(مُ لَ ) [ ع. ] (اِمف. ) نشان دار، شناخته شده.
تعلیم دهنده، آموزاننده، آموزگار.
چیزی که به واسطۀ نشان و علامت مخصوصی ممتاز باشد و شناخته شود، نشان دار.
تعلیم داده شده، آموخته شده.
( اسم ) ۱ - تعلیم دهنده آموزنده: بمکتبی نرفته و ابجدی نخوانده معلم علوم اولین و آخرین بود. توضیح معلم اعم از آموزگار دبیر و استاد ( بمعانی خاص ) است. یا معلم ازلی. خدای تعالی: بکمال کیاست و و فور حصافت جانب شریف فرزندی کهملفن عقلی و معلم ازلی دارد یقین محقق وظن مصدق داریم. ۲ - عالم و فیلسوفی که جامع علوم عصر و واضع بخشی از دانشها باشد. یا معلم اول. لقب ارسطو. یامعلم ثانی ( دوم ). لقب ابونصر فارابی جمع: معلمین.
آموزاننده تعلیم کننده
[ویکی الکتاب] معنی مُعَلَّمٌ: یاد داده شده
ریشه کلمه:
علم (۸۵۴ بار)