مزروع. [ م َ ] ( ع ص، اِ ) نعت مفعولی از زرع. کشت و کشته. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). کشت و کشته شده. ( ناظم الاطباء ). کاشته شده. کشته:
هرکه مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید.( گلستان چ فروغی ص 9 ).|| آنچه کشته شده و به بار آمده باشد. چنانکه گندم و جو و دیگر غلات. || زمین کشته شده. ( ناظم الاطباء ). محروث. مزروعه. دایر. مقابل لم یزرع و بایر و نامزروع. ج، مزاریع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || تخم پاشیده شده. ( ناظم الاطباء ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) زمین کاشته شده.
کاشته شده.
کاشته شده
( اسم ) کاشته شده ( زمین ) کشت شده: هر که مزروع خود بخورد بخوید وقت خرمنش خوشه باید چید. ( گلستان )
زمین کاشته شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا ز شعر همان منفعتکه دهقان را به خشکسال ز کشت زمین نامزروع
💡 مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین هنگام درو، حاصلت همان است
💡 شد دشت و در امروز چنان رفته ز مزروع کز مزرعه کاهی بکف باد نماندست
💡 مملکت از جور وزیران تباه لیک نکو حاصل مزروع شاه