مردری

لغت نامه دهخدا

مردری. [ م ُ دَ ] ( اِ مرکب ) مرده ریگ. میراث. ترکه. ماترک. رجوع به مرده ریگ شود:
وز آن مردری تاج شاهنشهی
ترا شد سر از جنگ جستن تهی.فردوسی.بپرهیز از این گنج آراسته
وزین مردری تاج و این خواسته.فردوسی.گر آن مردری کاویانی درفش
بیابی شود روز ایشان بنفش.فردوسی.چو پیش آمدش روزگار بهی
از او مردری ماند تخت مهی.فردوسی.برفت و جهان مردری ماند از اوی
نگر تا که را نزد او آبروی.فردوسی.نماند و جهان مردری ماند از وی
شد آن رنج و آسانی و رنگ و بوی.فردوسی.بماند این همه مال ازاو مردری
اگر ناصری بود اگر قادری.حکیم زجاجی. || ( ص مرکب ) پست و فرومایه که کار از آن برنیاید. ( از زفان گویا ). وامانده. || کهنه و فرسوده به سبب میراث بودن:
بود در مردری گریبانش
دو درم بهر جامه و نانش.سنائی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) مرده ریگ: شما را بدان مردری خواسته بران گونه بر دل شد آراسته. ( شا )
مرده ریگ

ویکی واژه

(قدیم): میراث، ترکه، ماترک. وز آن مردری تاج شاهنشهی.....ترا شد سر از جنگ جستن تهی (شاهنامه)

جمله سازی با مردری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می‌کردی کیی ای مردریگ

💡 شما را بدان مردری خواسته بدان گونه بر شد دل آراسته

💡 برفت و جهان مردری ماند ازوی نگر تا که را نزد او آبروی

💡 کان تف خورشید شهوت برزند آن خفاش مردریگت پر زند

💡 گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانهٔ مردریگ خویش شو

💡 برفت و جهان مردری ماند ازوی نگر تا کرا نزد او آب روی