مرتاح

لغت نامه دهخدا

مرتاح. [ م ُ ] ( ع ص، اِ ) اسب پنجم در مسابقت. ( مهذب الاسماء ). اسب پنجم از اسبان رهان. ( منتهی الارب ). اسبی که در مسابقه پنجم شود. ( از متن اللعة ). اسب پنجمین در مسابقه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || صاحب راحت و نشاط. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ):
تنت چو طبعت صافی و طبع چون تن راست
دلت ز جانت مسرور و جان ز دل مرتاح.مسعودسعد.

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع. ] (ص. ) بانشاط، شادان، مسرور.

فرهنگ فارسی

اسب پنجم در مسابقت

فرهنگ اسم ها

اسم: مرتاح (پسر) (عربی) (تلفظ: mortah) (فارسی: مرتاح) (انگلیسی: mortah)
معنی: خشنودی، شادی

ویکی واژه

بانشاط، شادان، مسرور.

جمله سازی با مرتاح

💡 وطف العارف مرتاحاً علی لوح ما عاینه موج الشهود

💡 تنت چو طبعت صافی و طبع چون تن راست دلت ز جانت مسرور و جان ز دل مرتاح

💡 اگر سابق نیم هستم مصلی در این میدان نه مرتاح و مؤمل

💡 اندر عمل خیر تنی بادت کوشان واندر امل خلق دلی بادت مرتاح