لغت نامه دهخدا
متجسس. [ م ُ ت َ ج َس ْ س ِ ] ( ع ص )خبر جوینده. ( آنندراج ). جوینده خبر و جاسوس. جستجوکننده و تلاش کننده. و تفحص کننده. خبر گیرنده. ( از ناظم الاطباء ): متجسسان را فرستاد تا سر اوپیش تخت آرند. ( لباب الالباب ). و رجوع به تجسس شود.
متجسس. [ م ُ ت َ ج َس ْ س ِ ] ( ع ص )خبر جوینده. ( آنندراج ). جوینده خبر و جاسوس. جستجوکننده و تلاش کننده. و تفحص کننده. خبر گیرنده. ( از ناظم الاطباء ): متجسسان را فرستاد تا سر اوپیش تخت آرند. ( لباب الالباب ). و رجوع به تجسس شود.
(مُ تَ جَ سِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) جستجو کننده، تلاش کننده.
۱. جستجوکننده، تجسس کننده.
۲. جاسوس.
تحسس کننده، کسی که درجستجوی چیزی است، جستجوکننده
( اسم ) ۱ - تجسس کننده جستجو کننده. ۲ - خبر جوینده جاسوس: متجسسان را فرستاد تا سر او پیش تخت آرند. جمع: متجسسین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فصل: پس اگر از پیشهها چنین که گفتم طالب علمی باشی پرهیزگار و قانع باش و علمدوست و دنیادشمن و بردبار و خفیفروح و دیرخواب و زودخیز و حریص به کتابت و متواضع و ناملول از کار و حافظ و مکرر کلام و متفحص سیر و متجسس اسرار و عالمدوست و با حرمت و اندر آموختن حریص و بیشرم و حقشناس استاد خود، باید که کتابها و اجزا و قلم و قلمدان و محبره و کارد قلمتراش و مانند این چیزها با تو بود و جز ازین دیگر دل تو به چیزی نباشد و هر چه بشنوی یاد گرفتن و باز گفتن و کمسخن و دوراندیش باش، به تقلید راضی مشو، هر طالب علمی که بدین صفت بود زود یگانهٔ روزگار گردد.
💡 بلبل شیدا ببوستان متذکر لاله لالا ز دوستان متجسس