لغت نامه دهخدا
لمانی. [ ] ( ص نسبی ) قسمی مروارید: و مروارید اصفهبد حرج قطری و لازک و وردی و مفرس و لمانی که هر کس مثل آن ندیده بود. ( تاریخ بیهق ).
لمانی. [ ] ( ص نسبی ) قسمی مروارید: و مروارید اصفهبد حرج قطری و لازک و وردی و مفرس و لمانی که هر کس مثل آن ندیده بود. ( تاریخ بیهق ).
( صفت ) قسمی مروارید است: مروارید اصفهبد حرج قطری و لازک و وردی و مفرس و لمانی که هر کس مثل آن ندیده بود.
💡 سوی دیر از کعبه یازیدم عنان بر مسلمانی گزیدم کافری
💡 تو موسائی و در حد خود اکرم نه سلمانی و نه این دورمنا
💡 در آن کشور مسلمانی مجویید که شوخ نامسلمان من آنجاست
💡 گرد رخسار و دو زلف عنبرین می کن طواف تا شوی حاجی و گردی در مسلمانی تمام
💡 شیخ گفت مسلمانی گردن نهادن بود حکمهای ازلی را والاسلام ان یموت عنک نفسک».
💡 خدای مهر مسلمانیش کند روزی که باز کافر من از کمین برون آمد