لبون. [ ل َ ] ( ع ص ) شیردار. || میش و اشتر ماده شیردار. || آنکه شیر در پستانش فرود آمده باشد. لبونة. ( منتهی الارب ). ج، لِبان، لبن، لُبُن، لبائن.
- ابن اللبون؛ شتر کره دوساله یا به سال سوم درآمده. ابنة لبون؛تأنیث آن. بنت لبون کذلک.
|| بنات لبون؛ نهالان عرفط. ( منتهی الارب ).
لبون. [ ل َ ] ( اِخ ) نام شهری است. ( معجم البلدان ).
(لَ ) [ ع. ] (ص. ) شیردار (میش، شتر )، ج. لبان. لبن، لبائن.
( صفت ) شیردار ( میش شتر ) جمع: لبان لبن لبائن.
شیردار. یا میش و اشتر ماده شیر دار.
شیردار (میش، شتر)
،
لبان. لبن، لبائن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و یقال: انما یطلبون الماء لیبکوا به، لأنه نفدت دموعهم، و فی معناه انشدوا:
💡 آلبونیسی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان اهواز در استان خوزستان ایران است.
💡 البونال ۶۳ کیلومترمربع مساحت و ۶٬۴۵۹ نفر جمعیت دارد و ۲۵۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شدهاست.
💡 امیر گنه: منْ تیرْ بَخردْ ته چشمُونه زَخْمی ره دْخشْ وسّهْ تنه لبونه
💡 آلبونعیم، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان شادگان در استان خوزستان ایران است.