لبریز. [ ل َ ] ( نف مرکب ) پر. لبالب. مالامال. چنانکه از سر بخواهد شدن. طفحان: اناء طفحان؛ خنور لب ریز، سرریز. نسفان: اِناء نسفان؛ آوند پر و لب ریز. قدح دمعان؛ کاسه لبریز. ( منتهی الارب ): چون گرگ و روباه دندان طمع تیز و انبان حیله لبریز. ( مجالس سعدی ).
دیگ شکم از طعام لبریز مکن
گر کاه نباشد ز تو کهدان از تست.میرالهی همدانی.ز اشک روان دیده مظلومان
این نیست مردمی که کشی ساغر
آهسته تر بنوش که لبریز است
گلگون قدح ز خون دل مضطر.حاج سید نصراﷲ تقوی.افراط؛ لبریز گردانیدن توشه دان [ از توشه ] و حوض از آب. ( منتهی الارب ).
(لَ ) (ص. ) لبالب، پر.
۱. پر، لبالب.
۲. ویژگی ظرفی که از آب یا چیز دیگر به اندازه ای پر شده باشد که از کنارۀ آن بریزد.
پر، لبالب، ظرفی که از آب یاچیزدیگرباندازه پرکند
( صفت ) پر مملو ممتلی لبالب: چون گرگ و روباه دندان طمع تیز و انبان حیله لبریز.
traboccante
لبالب، پر.
💡 گریه های تلخ ما را چاشنی دیگر بود از شکر پیوسته لبریزست جوی شیر ما
💡 ممنون جام بادة لبریز نیستم این نشئه میرسد ز ایاغ دگر مرا
💡 گر دست من تهی بود از سیم و زر چه باک دارم دلی چو دریا لبریز ازگهر
💡 دید شاه دین که سلطان هدیست: اکبر خود را که لبریز از خداست
💡 دیده امید ما از آرزو پر می شود ساغر خورشید اگر لبریز از شبنم شود
💡 لبریز کردهاند به هیچم حبابوار باده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم