لاعلاجی
مترادفها
درمانناپذیر، بیدرمان
متضادها
درمانپذیر، قابل درمان
لغت نامه دهخدا
لاعلاجی. [ ع ِ ] ( حامص مرکب ) ناگزیری. ناچاری. ضرورت. بی چارگی. لابدی.
جمله سازی با لاعلاجی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با بد و نیک جهانت لازم آمد التفات دشمنان را لاعلاجی دوستان را ناگزیر
💡 سلیم از لاعلاجی خویش را باید به دریا زد گرفته موج همچون رهزنان از ما سر پل را
💡 متأسفانه پس از انجام تمام مراحل درمانی و آزمایشهای مختلف، پزشکان اعلام کردند که بیماری بیمار در مرحله لاعلاجی قرار دارد و نیاز به مراقبت ویژه است.
💡 برخی از آسیبهای روانی ناشی از حوادث ناگوار ممکن است به صورت لاعلاجی در حافظه و روح فرد باقی بمانند و بر زندگی او اثر بگذارند.
💡 در دنیای مهندسی، برخی از خرابیهای ساختاری در سازههای قدیمی به صورت لاعلاجی هستند و بازسازی آنها بسیار پرهزینه و گاهی غیرممکن است.