قصعه

لغت نامه دهخدا

( قصعة ) قصعة. [ ق ُ ع َ ] ( ع اِ ) غلاف نره کودک فراخ چندان که حشفه او بیرون برآید. ج، قُصَع. ( منتهی الارب ). || سوراخ کلاکموش که بدان اندرون درآید. رجوع به قاصعاء و قصاعة شود.
قصعة. [ ق ُ ص َ ع َ ] ( ع اِ ) سوراخ کلاکموش که بدان درون خانه درآید. ( منتهی الارب ). رجوع به قُصَعاء و قُصَیعاء و قُصاعة و قاصعاء شود.
قصعة. [ ق َ ص ِ ع َ ] ( ع ص ) مؤنث قصع.( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به قَصِع شود.
قصعة. [ ق َ ع َ ] ( ع اِ ) کاسه. ( المعرب جوالیقی ) ( منتهی الارب ). برخی گویند این کلمه فارسی است که معرب شده، و اصل آن کاسه است. ( المعرب جوالیقی ص 274 ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). ج، قصعات، قِصَع، قِصاع. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(قَ عَ ) [ ع. قصعة ] (اِ. ) کاسه و ظرفی که در آن غذا خورند. ج. قصاع.

فرهنگ عمید

۱. بشقاب بزرگ.
۲. کاسه.

فرهنگ فارسی

بشقاب بزرگ، کاسه
( اسم ) کاسه بشقاب بزرگ جمع: قصعات قصع قصاع.
مونث قصع

ویکی واژه

قصعة
کاسه و ظرفی که در آن غذا خورند.
قصا

جمله سازی با قصعه

💡 و روی انّ ابا جهل قال: أ تخوّفنی یا محمد؟ و اللَّه ما تستطیع انت و لا ربّک ان تفعلا بی شیئا و انّی لا عزّ من مشی بین جبلیها فلمّا کان یوم بدر صرعه اللَّه شرّ مصرع و قتله اسوأ قتل، اقصعه ابنا عفراء، و اجهز علیه ابن مسعود

💡 خشت از سر خم برکند باده ز خم بیرون کند وانگه به قمعی افکند در قصعهٔ مروانیه