قساوت

لغت نامه دهخدا

قساوت. [ ق َ وَ ] ( ع مص، اِمص ) قساوة. رجوع به قساوة شود.
قساوة. [ ق َ وَ ] ( ع مص ) سخت و درشت گردیدن. || ناسره گشتن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || تاریک شدن. ( اقرب الموارد ). || ( اِمص ) سخت دلی. || سیاه دلی. دل سیاهی. || ستمکاری. || دلگیری و ملالت. || غمگینی و حزن و اندوه و آزردگی. || تنگدستی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به قسو و قسوة و قساءة و قساوت شود.

فرهنگ معین

(قَ وَ ) [ ع. قساوة ] (اِمص. ) سنگدلی، سخت دلی.

فرهنگ عمید

۱. سخت دل شدن.
۲. سنگدلی.

فرهنگ فارسی

سخت شدن، سخت دل شدن، سنگدلی
۱ - ( مصدر ) سخت دل شدن ۲ - ( اسم ) سخت دلی بیرحمی ۳ - ستمکاری ظلم یا اهل قساوت. ستمکار ظالم: کسی که در این مقام از خوف و حزن خالی باشد از اهل قساوت است. یا قساوت قلب. سخت دلی:من بنده اینجا متوقفم که این حال را بر چه حمل کنم ? بر ثبات رای یا بر غفلت طبع یابرقساوت قلب یا بر بد دلی ?

ویکی واژه

سنگدلی، سخت دلی.

جمله سازی با قساوت

💡 ای پسر آدم، اگر قساوتی در دل خویش دیدی، و دردی بر جسمت و نقصانی در مالت و حرمانی در روزیت، آگاه باش که بدانچه ترا سودی نداشته سخن گفته ای.

💡 نفس دل را غوطه در زنگ قساوت می دهد چون گدایی کز طمع فرزند خود را کور کرد

💡 از قساوت قابل تلقین چو خون مرده نیست دل سیاهی کز نسیم صبح غافل گشته است

💡 طوطی از گفتار در زنگ قساوت غوطه زد از سیه کاری همان سرگرم گفتاریم ما

💡 تا درین گلشن پر و بالم چو طوطی سبز شد غوطه در زنگ قساوت داد خودبینی مرا