قح

لغت نامه دهخدا

قح. [ ق ُح ح ] ( ع ص ) خالص. ساده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): عربی قح؛ مرد عربی محض. عبد قح؛بنده و برده محض که پدر و مادر او هر دو بنده باشند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || بطیخ قح؛ خربزه پرمغز نارسیده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || بی آمیغ از زفتی. ( آنندراج ). بی آمیغ از زفتی و لئامت. ( ناظم الاطباء ). || بی آمیغ از جوانمردی. ( آنندراج ). بی آمیغ از کرم و جوانمردی. ( ناظم الاطباء ). || بی آمیغ از هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || مردم درشت بدخوی و جز آنها. ج، اَقحاح. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(قُ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - خالص، ساده. ۲ - درشت خوی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - خالص ساده بی آمیغ ۲ - درشت خوی.

ویکی واژه

خالص، ساده.
درشت خوی.

جمله سازی با قح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در جهان می خواست قحط شبنم جان افکند آن که مژگان ترا چون مهر زرین چنگ کرد

💡 در شرایطی که در نقاط مختلف ایران قحطی به وجود آمده‌بود، نیروهای انگلستان سیلوی کرمانشاه را به آتش کشیدند.

💡 صالح محمد الشیحی، علی سعد الموسی، عبدالرحمن سلطان السلطان، فواز عزیز، أسامة القحطانی، إدریس عبدالله الدریس، عبدالرحمن الوایلی

💡 بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا عشق آن لولیِ سرمست خریدار من است

💡 قحط شبنم خشک خواهد کرد گلزار ترا با نظربازان چنین گر سر گران خواهی شدن؟

💡 کیست جز آینه و آب درین قحط‌آباد که کند گریه به روز سفر از دنبالم