فژ

لغت نامه دهخدا

فژ. [ ف َ ] ( اِ ) چرک وریم و سخ. ( از برهان ). پژ. فژه. رجوع به فژاک، فژاکن و فژاگین شود. || غم و رنج:
بدانست کآن گفتن اوست کژ
دلش ز آتش غم برآورد فژ.فردوسی. || یال. بش. ( یادداشت بخط مؤلف ):
ستیزه ای بدل عاشقان به ساق و میان
بلای گیسوی دوشیزگان به بش و به فژ.عسجدی.

فرهنگ معین

(فُ ) (اِ. ) بُش، پُش، فُش، یال اسب.
(فَ ) (اِ. ) چرک، ریم.

فرهنگ عمید

یال اسب.
چرک، ریم.

فرهنگ فارسی

( اسم ) یال اسب.

ویکی واژه

چرک، ریم.
بُش، پُش، فُش؛ یال اسب.

جمله سازی با فژ

💡 وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد جبار مرا

💡 وی فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۷۱ با حضور در کلاس‌های ردیف آوازی نزد «قاسمی» و «سیدرضا طباطبایی» آغاز کرد و در ادامه کلاس‌های سلفژ را نزد «کیا» در اصفهان به پایان رساند.

💡 تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک

💡 فژه گنده پیرسیت شوریده هش بداندیش و فرزند خور شوی کش

💡 در سال ۱۳۸۵ برای ادامه تحصیل در مهندسی عمران به پاریس رفت. همزمان با آغاز تحصیل در انستیتوی نفت فرانسه در رده دکترای در کنکور ورودی مدارس عالی موسیقی فرانسه شرکت کرد و در رشته هارمونی و ارکستراسیون در کنسرواتوار ملی فرانسه در اوبرویلیه پذیرفته شد و نزد استادانی چون اریک آرنال، ویرجینی فونتانا روزا، و کلود ویلارد، در سلفژ، فرانسوا سنت ایو در هارمونی و اود گلاتار در رهبری تعلیم دید.