فزاک

لغت نامه دهخدا

فزاک. [ ف َ ] ( اِ ) فرق سر و کله سر. || ( ص ) پلید و مردار و پلشت. ( برهان ). فژاک.فژاکن. فژاگین. پژاگن. فزه. فژه. ( حاشیه برهان چ معین ). پلید. چرکن و چرک آلود. ( آنندراج ):
همانا که چون تو فزاک آمدم
دگر چون تو ابله فغاک آمدم.اسدی.

فرهنگ معین

(فَ ) (ص. ) نک فژاک.

جمله سازی با فزاک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتن حرف بود خرج شنیدن چون دخل خرج بردخل میفزاکه شوی بی مقدار

💡 زد کلوخی بر هباک آن فزاک شد هباک او به کردار مغاک

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
قلقلک یعنی چه؟
قلقلک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز