فرومانده

لغت نامه دهخدا

فرومانده. [ ف ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) متحیر. سرگشته. سراسیمه. ( یادداشت بخط مؤلف ). || متعجب. درشگفت:
از این بستدی چیز و دادی بدان
فرومانده از کار او موبدان.فردوسی. || گرفتارشده:
از آن رنگ و آن بازوی وفر و چهر
فرومانده بد دختر از وی بمهر.اسدی. || عاجز و ناتوان:
متواری است و خوار و فرومانده
هر جا که هست پاک مسلمانی.ناصرخسرو.گذشته چنان شد که بادی به دشت
فرومانده هم زود خواهد گذشت.نظامی.باز ماهان دراوفتاد ز پای
چون فروماندگان بماند بجای.نظامی.بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریادرس.سعدی.فروماندگان را دعایی بکن
که مقبول را رد نباشد سخن.سعدی. || مانده. برجای مانده:
فرومانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای ؟سعدی.رجوع به فروماندن شود.

فرهنگ عمید

۱. درمانده، بیچاره.
۲. عاجز، ناتوان.
۳. خسته.

فرهنگ فارسی

متحیر. سرگشته

جمله سازی با فرومانده

💡 فرومانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای

💡 شگفتی فرومانده از کار او همان مردی و رای و کردار او

💡 من فرومانده از دوره خوشاک که بیک ره از این دو پویان شد

💡 زهر دانشی دفتری خوانده‌ام چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام

💡 وی بسا مرد فرومانده به جای کش کشد پیرزنی خار ز پای

💡 قلم، روسیَه ماندهٔ کار توست فرومانده در ننگ افکار توست

باد موافق یعنی چه؟
باد موافق یعنی چه؟
همچنین یعنی چه؟
همچنین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز