غُرَّه به دو معنا تعریف شده است: نخست به معنای برده و دوم به معنای آغاز ماه هلال است. لغتشناسان معانی مختلفی برای غرّه ارائه دادهاند، از جمله برده به طور کلی، برده سفید و کم سن و سال، و بردهای نفیس و گرانقیمت. سن برده پسر معمولاً بین هفت تا پانزده سال و سن برده دختر یا کنیز بین هفت تا بیست سال ذکر شده است. از نظر قیمت نیز، ارزش او باید یک بیستم دیه انسان کامل، یعنی پنجاه دینار باشد. در زمینه فقهی، این واژه در بحث دیات مورد اشاره قرار گرفته است. غرة در واقع از واژه غر به معنای اثر نمایان چیزی گرفته شده است و به همین دلیل به اثر نمایان در پیشانی اسب غرة گفته میشود. سپس این واژه به حالتی اطلاق شده که در آن فرد به ظاهر هوشیار است، اما در واقع بیخبر است. همچنین، این کلمه به معنای فریب و نیرنگ نیز به کار میرود.
غره
لغت نامه دهخدا
غره. [ غ ُرْ رَ/ رِ ] ( اِ صوت ) آواز رعد و سباع. به تخفیف را نیز آورند. ( از فرهنگ شعوری ). غرش. غرش شیر:
غره ای کن شیروار ای شیر حق
تا رود آن غره بر هفتم طبق.مولوی ( مثنوی ).غره شیرت بخواهد آسمان
نقش شیر و آنگه اخلاق سگان.مولوی ( مثنوی چ کلاله خاور ص 149 ).غره او حاکم درندگان
نعره او مانع چرندگان.مولوی ( مثنوی ).- آسمان غره؛ تندر. رعد. آسمان غرغره. رجوع به آسمان غرغره و غرغره شود.
غره. [ غ ُرْ رَ ] ( اِخ ) در حبیب السیر غره از بلادشام و از اعمال قدس به شمار آمده: و مولدش ( شافعی ) به روایت اصح غره بود از بلاد شام. ( حبیب السیر چ 1 تهران جزو سیم از مجلد ثانی ص 93 ). خبر به دارالسلطنه هرات رسید که مولانا حسام الدین مبارکشاه به جانب مصر رفته بود، در غره از اعمال قدس وفات یافته. ( حبیب السیر جزو سیم از مجلد سیم ص 204 ). رجوع به کتاب مذکور جزو چهارم از مجلد اول ص 162 و جزو چهارم از مجلد دوم ص 214 و رجوع به غره صغیر و کبیر شود.
فرهنگ معین
(غُ رِّ ) (اِ. ) ۱ - صدای رعد یا غرّش جانوران درنده. ۲ - فریاد سهمناک.
(غُ رَّ ) [ ع. غرة ] (اِ. ) ۱ - پیشانی. ۲ - ماه نو. ۳ - برگزیده و پسندیده از هر چیز. ۴ - بزرگ و مهتر قوم. ۵ - اول هر چیز.
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ سلخ] روز اول ماه قمری.
۲. پیشانی، سفیدی پیشانی.
۳. صورت، رخساره.
۴. روشنی: غرۀ صبح.
۵. [مجاز] قسمت نخست هر چیز.
۱. مغرور به چیزی، پشتگرم.
۲. [قدیمی] فریفته.
* غره شدن: (مصدر لازم )
۱. مغرور شدن
۲. [قدیمی] فریفته شدن، گول خوردن: دشمن چو نکو حال شدی گِرد تو گردد / زنهار مشو غره بدان چرب زبانیش (ناصرخسرو: ۲۹۵ ).
* غره دادن: (مصدر متعدی ) [قدیمی] فریفتن.
* غره کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی]
۱. اظهار غرور و فخرفروشی کردن.
۲. (مصدر متعدی ) فریفتن.
فرهنگ فارسی
در حبیب السیر غره از بلاد شام و از اعمال قدس بشمار آمده و مولدش بروایت اصح غره بود از بلاد شام
جملاتی از کلمه غره
فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه یکیست سبحه و زنار در سلیمانی
گرنه به بوس آشناست زان دهن بینشان غرهٔ هستی چراست خلق عدم در بغل
تو غرهای به جهانی که تا نگاه کنی نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار