طامع. [ م ِ ] ( ع ص ) آزمند. حریص. طمعکار. با طمع. طمعکننده. طمعدارنده. || امیدوار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آرزوخواه. ج، اطماع. عاسم؛ مرد طامع. ( منتهی الارب ) ( قطرالمحیط ):
دل مرد طامع بود پر ز درد
به گرد طمع تا توانی مگرد.فردوسی.ابومنصور اسفنجانی را در زعامت جیوش خراسان طامع کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 151 ). در ولایت طامع شد و لشکری سر ایشان فرستاد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 217 ).
از الوهیت زند در جاه لاف
طامع شرکت کجا باشدمعاف.مولوی.طمع را سه حرف است هر سه تهی
از آن نیست مر طامعان را بهی.سلمان ساوجی.مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدائی.حافظ.
(مِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - آزمند، حریص. ۲ - امیدوار.
طمع کار، حریص.
طمع کننده، طمع دارنده، طمعکار، حریص، آزمند
( اسم ) ۱ - آزمند طمعکار حریص. ۲ - امیدوار.
آزمند، حری
امیدوار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا محبت آن نسخه کرده طامع وسایل وگرنه شکر که هستم ز خاندان گرامی
💡 چو قاصد که محروم ماند ز مقصد چو طامع که مأیوس ماند ز مطمع
💡 گنجینه ایست ظاهر و گنجی است باطنش سید به جان و دل به چنین گنج طامعست
💡 سر ز حکمش نتواند که کشد پیر سپهر زانک طامع سر تسلیم ز مطمع نکشد
💡 اینست عیب من که نه دورو نه مفسدم وینست جرم من که نه خائن نه طامعم
💡 سزای مرد طامع بس ز دوران پشت پا خوردن گزیدن پشت دست یاس آنگاه از پشیمانی