صلبی

لغت نامه دهخدا

صلبی. [ ص ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به صلب. اَبی. پدری. مقابل بطنی و امی: برادر صلبی؛ برادر پدری. برادر صلبی و بطنی؛ برادر ابوینی، برادر پدری و مادری.
صلبی. [ ص ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به صلب که بطنی است از بنی سامة. ( از الانساب سمعانی ).
صلبی.[ ص ُل ْ ل َ بی ی ] ( ع اِ ) صُلَّب. سنگ فسان. سنگی که بدان جلا دهند. ( منتهی الارب ). رجوع به صُلَّبیَّة شود.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] ویژگی خواهران یا برادرانی که فقط از جانب پدر مشترک باشند.
۲. مربوط به پدر.
۳. مربوط به یک نسل.

فرهنگ فارسی

صلب سنگ فسان سنگی که بدان جلا دهند

جمله سازی با صلبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بخلوت حرمم زان گریخت نقطه صلبی که صدر دفتر دیوان من پر از گهر آمد

💡 به نوعی مایعات بیضه گردد صلب از گرمی که هرچندش به جوشانی شود صلبیتش کمتر

💡 آنکه در بخشش رادست به رادی چو علی آنکه در مذهب صلبست و به صلبی چو عمر

💡 رنگ صلبیه سفید و کمی متمایل به رنگ آبی است که در برخی از افراد با پوست تیره، ممکن است کمی تیره‌تر باشد. این وضعیت تنها به دلیل افزایش رنگدانه رخ می‌دهد و معمولاً نگران‌کننده نخواهد بود. اما زمانی که افراد این لکه‌های قهوه‌ای را در عنبیه چشم یا به ویژه روی صلبیه می‌بینند، اغلب نگران می‌شوند.‎

💡 در این بیماری مادرزادی، استخوان بسیار ترد و شکننده می‌شود. افراد دارای این بیماری در طول عمر خود، دچار شکستگی‌های متعدد می‌شوند. صلبیه اغلب بیماران آبی‌رنگ است.

💡 در دین محمد چو عمر صلبی اگر چند بر طرف زبان داری احکام اوایل

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز