شمیدن

شمیدن یکی از حواس پنج‌گانه انسان است که نقش بسیار مهمی در زندگی روزمره و ارتباطات اجتماعی ایفا می‌کند. این حس به ما این امکان را می‌دهد که بوها و عطرهای مختلف را تشخیص دهیم و از طریق آن، احساسات و یادآوری‌های مختلفی را تجربه کنیم. بوها می‌توانند تأثیر عمیقی بر روحیه و حالت روانی ما بگذارند. به عنوان مثال، بوی گل‌ها می‌تواند احساس شادابی و طراوت را در ما ایجاد کند، در حالی که بوی دود ممکن است ما را به یاد خطر و تهدید بیندازد. همچنین، شمیدن نقش مهمی در تشخیص غذاهای سالم و فاسد دارد؛ زیرا برخی بوها می‌توانند نشان‌دهنده تازگی یا فساد غذا باشند. از سوی دیگر، این حس در ایجاد خاطرات و یادآوری‌های شیرین نیز نقشی اساسی دارد. بوهای خاص می‌توانند ما را به یاد دوران کودکی، مکان‌های خاص یا افرادی خاص بیندازند. این یادآوری‌ها می‌توانند احساسات عمیق‌تری را در ما بیدار کنند و ما را به تجربیات گذشته‌مان متصل سازند. به همین دلیل، شمیدن به عنوان یک حس احساسی و شناختی، نه تنها برای بقا، بلکه برای ایجاد ارتباطات عاطفی و اجتماعی میان انسان‌ها اهمیت زیادی دارد. در نهایت، به نظر می‌رسد که قدرت شمیدن فراتر از تنها یک حس جسمی است و به ما کمک می‌کند تا دنیای اطرافمان را بهتر درک کرده و ارتباطات عمیق‌تری با دیگران برقرار کنیم.

لغت نامه دهخدا

شمیدن. [ ش َ دَ ] ( مص ) بیهوش گردیدن. ( ناظم الاطباء )( برهان ). بیهوش شدن. ( غیاث ) ( آنندراج ):
پیشت بشمند و بی روان گردند
شیران عرین چوشیر شادروان.منجیک. || آشفته شدن. پریشان گشتن. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). پریشان شدن. ( غیاث ) ( آنندراج ):
تو ایدری و شم زلف تو رسیده به شام
رواست گر شمنان پیش زلف تو بشمند.رودکی.و اکنون که خوانده اند و تو لبیک گفته ای
در کار خود چو مرد پشیمان چرا شمی.ناصرخسرو. || ترسیدن. هراسیدن. هراسیده شدن. ( ناظم الاطباء ). ترسیدن. ( غیاث ) ( برهان ) ( آنندراج ). هراسیدن. ( برهان ):
خم چشمه آب زندگانیست
زین چشمه نبایدت شمیدن.نزاری قهستانی. || رمیدن. ( برهان ) ( آنندراج ). رمیدن و اجتناب کردن از تنفر. ( ناظم الاطباء ):
ز بیم ایشان از مغزها رمیده خرد
ز هول ایشان از چشمها شمیده بصر.عنصری.شمید و دلش موج برزد ز جوش
ز دل هوش و از جان رمیده خروش.عنصری.گر آهویی بتاز کنار منت حرم
آرام گیر با من و از من چنین مشم.خفاف.سمندش چو آن زشت پتیاره دید
شمید و هراسید و اندردمید.اسدی.الاغراق فی الصفة، پارسی وی دررفتن بود اندر صفت، چنانکه خرد اندرپذیرفتن وی بشمد. و چنین گفته: الشعرا کذبه اعذبه. ( ترجمان البلاغه رادویانی ).
|| متنفر شدن. نفرت کردن. || نوحه و افغان کردن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). افغان کردن. ( فرهنگ لغات شاهنامه ). آه و ناله کردن. ( فرهنگ لغات ولف ). || گریستن. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). گریه با غریو. ( فرهنگ اوبهی ). با های های گریستن. ( فرهنگ لغات ولف ).
- اندرشمیدن؛ گریه و زاری کردن:
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید
زمانی بیاسود و اندرشمید.فردوسی.|| پی در پی نفس زدن از تشنگی یا خستگی و غیره. ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از انجمن آرا ). || پیچیدن. ( فرهنگ اسدی در ذیل کلمه شم ).
شمیدن. [ ش َ دَ ] ( مص ) ( از: شم عربی + یدن، علامت مصدر فارسی ) بوییدن. و این از جمله لغات عربیه است که فارسیان در آن تصرف کرده تصریف نموده اند از عالم طلبیدن و فهمیدن، زیرا که مأخوذ است از شم بمعنی بوییدن؛ لیکن بعد نوشتن به تحقیق پیوست که شمیدن بمعنی بو کردن نیامده، بلکه به این معنی شنیدن به نون است و به میم تحریف. ( غیاث ) ( از سراج اللغة ) ( از آنندراج ). نکه.( منتهی الارب ). بمعنی بوییدن یا مصدری بالتمام فارسی است یا مانند رقصیدن و فهمیدن مصدر فارسی منحوت از عربی است. بوی کردن. ( یادداشت مؤلف ): اگرآن بوی نشمیدی بدین میخانه نرسیدی. ( لوامع جامی ).

فرهنگ معین

(شَ دَ ) (مص ل. ) ۱ - ترسیدن، رمیدن. ۲ - بیهوش شدن. ۳ - آشفته گشتن. ۴ - بانگ و غریو برآوردن.
(شَ دَ ) (مص ل. ) بوییدن.

فرهنگ فارسی

ترسیدن، رمیدن، بیهوش شدن، رمنده، هراسان، بیهوش
( مصدر ) بوییدن بوی کردن.

جملاتی از کلمه شمیدن

تا کی ز نهان خوردن و در خفیه شمیدن با خلق بگو روشن و سرباز که عید است
چو هم‌زانوی همنشینان حور توانی شمیدن شراب طهور
سرچشمه آب زندگانی ست زین چشمه ببایدت شمیدن
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم