شاهر

لغت نامه دهخدا

شاهر. [ هَِ ] ( ع اِ ) سپیدی نرگس. ( منتهی الارب ).اما در تاج العروس و شرح قاموس و اقرب الموارد این کلمه به صورت جمع «اشاهر» و مفرد آن «اشهر» ضبط شده است و گویا مؤلف منتهی الارب را سهوی رخ داده است.
شاهر. [ هَِ ] ( ع ص ) مشهور. معروف. نامی. سرشناس:
کبک رقاصی کند سرخاب غواصی کند
این بدین معروف گردد وان بدان شاهر شود.منوچهری. || تیغ و شمشیر کشیده. از نیام برآمده. آخته. خرج شاهراًسیفه؛ بیرون آمد شمشیر برکشیده:
اندر صف مجادلت مذهب
بر خصم تیغحجت تو شاهر.سوزنی.

فرهنگ معین

(هِ ) [ ع. ] (اِفا. ) مشهور، معروف.

فرهنگ فارسی

( اسم ) نامی معروف سرشناس.
سپیدی نرگس

فرهنگ اسم ها

اسم: شاهر (پسر) (عربی)
معنی: مشهور، نامی

جمله سازی با شاهر

💡 اول قدم از آتش نمرود گذر کن در شاهره عشق جز این رهگذری نیست

💡 شاهرا مصدوقه احوال چون معلوم شد کرد ز آب لطف گلزار محبت را طری

💡 از کوچهٔ تنگ تو شهی می‌گذرد برخیز و سرِ شاهرهی منزل کن

💡 صائب که را گمان که سیه مست غفلتی در شاهراه توبه شود خضر راه ما؟

💡 شاه جهان علی است برو در قفای او راهی که شاه رفته همانست شاهراه

💡 خواهی اگر بکوی حقیقت سفر کنی باید ز شاهراه طریقت گذر کنی