سرمش
لغت نامه دهخدا
سرمش. [ س ِ م ِ] ( اِ ) زردآلوی خشک. ( انجمن آرا ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ). زردآلوی خشک شده که مغز بادام در درون آن کنند. ( برهان ). خوبانی. ( الفاظ الادویه ):
نخود و کشمش و پسته خرک و میوه تر
قصب انجیر و دگر سرمش اسفید بیار.بسحاق اطعمه.
فرهنگ معین
(س مِ ) (اِ. ) زردالوی خشک.
فرهنگ فارسی
( اسم ) زردالوی خشک.
ویکی واژه
زردالوی خشک.
جمله سازی با سرمش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خیال ابرویش کن قطعه رنگین هوس داری که سرمشق شهادت نیست غیر از مد شمشیرش
💡 ابن سید ناس دربارهٔ ابن تیمیه میگوید: سید استاد ما امام دانشمند شیخ السلام علما سرمشق پیشوایان وبزرگان هست و یاور کننده سنت، کوبنده بدعت و حجت خدا بر روی زمین هست.
💡 المان میدان اردیبهشت به همراه المان میدان آریامهر (فلکه پارک) و المان تاج نادر (میدان راهآهن)، سهگانه المانهای هم فرم دهه پنجاه مشهد را تشکیل میدادند که بعدها، سرمشق میدانها سایر شهرهای ایران شد.
💡 به جز وحشت نباشد هیچ سرمشق خط عاشق سیه از چشم آهو کن سواد لوح مجنون را!
💡 درسعبرتهای ما را نسخهای درکار نیست چشمآهو را سواد خویشسرمشقرم است