لغت نامه دهخدا
سخنران. [ س ُ خ َ ] ( نف مرکب ) شاعر و راوی. ( آنندراج ):
ور مرا آینه در شانه دست آید من
نقش عنقای سخنران بخراسان یابم.خاقانی.|| خطیب.
سخنران. [ س ُ خ َ ] ( نف مرکب ) شاعر و راوی. ( آنندراج ):
ور مرا آینه در شانه دست آید من
نقش عنقای سخنران بخراسان یابم.خاقانی.|| خطیب.
( ~. ) (ص فا. ) سخن راننده، ناطق، خطیب.
کسی که در انجمنی یا برای جمعی سخنرانی کند، سخن راننده، زبان آور، ناطق، خطیب.
( صفت ) سخن راننده.
شاعر و راوی یا خطیب
سخن راننده، ناطق، خطیب.
💡 زنهار از این معنی بر خلق سخنرانی پندار که نشنیدی اندر حد نسیانی
💡 یک طرف گرم غزلخوانی ظریفان جوان یک طرف مست سخنرانی حریفان کهن
💡 هر کمالی که سپاهانی داشت که به کف تیغ سخنرانی داشت
💡 گوش جهان گاه خدا خوانیت درج گهر شد ز سخنرانیت
💡 در دلم فهم سخندانی نماند بر لبم حرف سخنرانی نماند