سحار. [ س َح ْ حا ] ( ع ص ) ساحر. ( اقرب الموارد ). سحر کننده. ( آنندراج ). جادو. ج، سحارون. ( مهذب الاسماء ). افسونگر. جادوگر. شعبده باز. ( ناظم الاطباء ): یأتوک بکل سحار علیم. ( قرآن 37/26 ).
بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی
بسحر سرمه خوبی و نیکویی سحار.فرخی.چشم سعدی بخواب بیند خواب
که ببیند بچشم سحارت.سعدی.|| مجازاً، شیوا. نغز. که خواننده و شنونده را شیفته سازد: کلک سحار؛ قلم سحار. بیان سحار؛ گفتار شگفت انگیز.
سحار. [ س ِ ] ( ع اِ ) تره ای است که شتر را فربهی آرد. ( منتهی الارب ).تره ای است که مواشی را فربه کند. ( اقرب الموارد ).
(سَ حّ ) [ ع. ] (ص. ) افسونگر، جادوگر.
۱. سحرکننده، جادوگر، افسونگر.
۲. [مجاز] دارای زیبایی شگفت انگیز.
سحرکننده، جادوگر، افسونگر
( صفت ) سحر کننده افسونگر جادو گر.
تره ایست که شتر را فربهی آورد. تره ای است که مواشی را فربه کند.
[ویکی الکتاب] معنی سَحَّارٍ: بسیار سحر کننده - جادوگر زبردست
ریشه کلمه:
سحر (۶۳ بار)
افسونگر، جادوگر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درین اشعار من ذکر تو کردم علم کردم برین اسحار گل را
💡 کلک سحار تو چون شعر نویسدگویی صورت روح کند بر پر جبریل نگار
💡 سحار ندیدیم زرهپوش و معربد عطار نخواندیم کمندافکن و خونخوار
💡 بر حیرت من بین و از آن روی نظر بند تا فتنهٔ آن جادوی سحار نگردی
💡 بسوز و ساختن صابرین فی الآفات بآه و زاری مستغفرین بالاسحار
💡 که از تبریز پیغامی فرستی که اینست لابه ما اندر اسحار