لغت نامه دهخدا
ذلیلی. [ ذَ ] ( حامص ) ذِلّت. مذلَّت:
ذلیلی در طمع میدان به تحقیق
چو عزت در قناعت دان و توفیق.( منسوب به ناصرخسرو ).
ذلیلی. [ ذَ ] ( حامص ) ذِلّت. مذلَّت:
ذلیلی در طمع میدان به تحقیق
چو عزت در قناعت دان و توفیق.( منسوب به ناصرخسرو ).
(ذَ ) [ ع - فا. ] (حامص. ) ذلت، خواری.
ذلت مذلت خواری.
ذلت، خوا
💡 ز آنجا که جز تحمل کاری نمی تواند با جابری، ذلیلی با ناطقی، خموشی
💡 در این بیخویشی و تنهائی من ذلیلی و غم و رسوائی من
💡 ز آنجا که جز تحمل کاری نمی تواند با جابری ذلیلی با ناطقی خموشی
💡 حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی و مکین
💡 شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
💡 در راه مدحت تو دلیلی کند خرد در کوی خدمت تو ذلیلی کند صعاب