دل کشیدن

لغت نامه دهخدا

دل کشیدن. [ دِ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) دل برداشتن. چشم پوشیدن. || جذب شدن. کشیده شدن بسوی چیزی: سخن اوست [ ابراهیم ادهم ] که گفت... ندانم که کدام صعبتر است به وقت ناشناختن دل کشیدن یا به وقت شناختن از عز گریختن. ( تذکرةالاولیاء عطار ).
- دل کشیدن به چیزی؛ خواستن. ( از آنندراج ):
دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار
نافه تا افتاد دور از ناف آهو تیره شد.صائب ( از آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. کِ دَ ) (مص ل. ) میل داشتن، جذب شدن.

فرهنگ فارسی

دل برداشتن. چشم پوشیدن.

ویکی واژه

میل داشتن، جذب شدن.

جمله سازی با دل کشیدن

💡 نامه گو باش سیه روی هم از رسوایی دل کشیدن ز خط خوش پسران دشوارست

💡 ماتم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد بی هم آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است

💡 سخن اوست که گفت: سخت‌ترین حالی که مرا پیش آید آن بود که جایی برسم که مرا بشناسند؛ که درآمدندی خلق، و مرا بشناختندی، و مرا مشغول کردندی. آنگاه مرا از آنجا باید گریخت. ندانم که کدام صعبتر است: به وقت ناشناختن دل کشیدن، یا به وقت شناختن از عز گریختن؟

💡 به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی‌درنگ آید

💡 ز من جان خواست جانان گفتمش از جان به جان منت بجان و دل کشیدن می توان از جان جان منت

💡 دردمندان را ز رنج دل کشیدن چاره نیست تا به انگیز بلا آن سرو بالا می‌کشد