لغت نامه دهخدا
درشت خو. [ دُ رُ ] ( ص مرکب ) درشت خوی. تندخوی. کژ خلق. فَظّ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): مَلِک ما درشت خوست. ( کلیله و دمنه ). جعثل؛ دفزک درشتخوو کلان شکم. ( منتهی الارب ). و رجوع به درشتخوی شود.
درشت خو. [ دُ رُ ] ( ص مرکب ) درشت خوی. تندخوی. کژ خلق. فَظّ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): مَلِک ما درشت خوست. ( کلیله و دمنه ). جعثل؛ دفزک درشتخوو کلان شکم. ( منتهی الارب ). و رجوع به درشتخوی شود.
( ~. )(ص مر. ) تندخوی، بدخلق.
تندخو، بدخو، بدخلق.
درشت خوی کژ خلق جعثل دفزک درشتخو و کلان شکم
درشت خوی، تندخو، بدخو، بدخلق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خار درشت خوی، بسی تیغ زد، ولی عالم بحسن خلق، گل تازهرو، گرفت
💡 به زور پنجه و بازوی خویش غره مشو درشت خوی مباش و به کس مکن پرخاش
💡 عُتُلٍّ درشت خویی. بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (۱۳) با آن همه نادرست اصلی بدنامی.
💡 درشت خوی و ترش روی و تلخگوی چنان که از ره آید ناگه محصل دیوان