دیرانی. [ دَ / دِ ] ( ع ص نسبی ) منسوب به دیر. ساکن دیر. ( تاج العروس ). صاحب دیر. ( منتهی الارب ). خداوند دیر. ( مهذب الاسماء ). راهب. دیرنشین. ( یادداشت مؤلف ):
ملک بودلف شهریار زمین
جهاندار دیرانی پاکدین.اسدی.ز کس یاد این گنج بر دل میار
جز از شاه دیرانی شهریار.اسدی.
(دَ ) [ ع. ] (ص نسب. ) ۱ - منسوب به دیر. ۲ - دیرنشین.
۱. صاحب دیر.
۲. دیرنشین: گفت کای کهنه پیر دیرانی / چیست این کسوت مسلمانی (جامی۱: ۲۹۱ ).
دیر، صاحب دیر، دیرنشین
( صفت ) ۱ - منسوب به دیر. ۲ - دیر نشین.
منسوب به دیر.
دیرنشین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قمری مطوق را راهبی مسلسل دان میزند همی ناقوس چون کشیش دیرانی
💡 ابودلف شاه نخجوان از حاکمان خوشنام در ادب فارسی است. او ممدوح قطران تبریزی است. اسدی توسی گرشاسپنامه را به فرمان او و به نام او سرودهاست. اسدی او را با نامهای «تازی» و «شیبانی» میخواند. اما «دیرانی» و «از تخمهٔ پیغمبر» نیز نامیده شدهاست.
💡 گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی
💡 ملتسر نخستین بار این کلام قصار را بیان داشت: «سرمایهداری عاری از ناکامی همانند دینِ عاری گناه است. اینگونه ممکن نیست». به این معنی که، محافظت از شرکتها در مقابل ناکامی «فرایند پویا که سهامداران را برای زیانها حسابده میسازد و مدیرانی که مرتکب اشتباه میشوند را تنبیه مینماید، از بین میبرد».