( آمدشدن ) آمدشدن. [ م َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مراوده. آمدن و رفتن:
همه روزش آمدشدن پیش اوست
که هستند با یکدگر سخت دوست.فردوسی.به آمدشدن راه کوته کنید
روان را سوی روشنی ره کنید.فردوسی.به نزدیک زال آوریدش بشب
بر آمدشدن هیچ نگشاد لب.فردوسی.
( آمد شدن ) ( مصدر ) ۱ - آمدن و رفتن. ۲ - مراوده داشتن.
آمدشدن
(قدیم): رفت و آمد کردن.
آن گُل که مر او را بُوَد اشجار ده انگشت/ و آمد شدنش باشد از اشجار به اشجار. »منوچهری»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نخستین بپرسید کای ماه من تو خود چونی از رنج آمد شدن؟
💡 خورشید اگر چه در جهان فرو برد ز آمد شدنش دلی پر از درد بود
💡 مرا خود قوت پایی نمانده ست به هیچ آمد شدن رایی نمانده ست
💡 چنان شد ز لشکر در و دشت تنگ که بر مور آمد شدن گشت تنگ
💡 کبک دری گر نشد مهندس و مساح اینهمه آمد شدنش چیست به راود
💡 قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد این از آن است که آمد شدنش بر دریاست