بدگو

لغت نامه دهخدا

بدگو. [ ب َ ] ( نف مرکب ) کسی که گفتار زشت دارد. ( آنندراج ). عیب گو. مفتری. آنکه فحش و زشت می گوید. ( ناظم الاطباء ). عیاب. ( یادداشت مؤلف ). بدگوینده. بدگوی. بدزبان. بددهن:
زبان بدگو چونانکه رسم اوست مرا
جدا فکند از آن حق شناس حرمت دان.فرخی.و رجوع به بدگوی شود.
- امثال:
بدی یا بدگو داری. ( امثال و حکم دهخدا ج 1 ص 409 ). و رجوع به همین کتاب شود.

فرهنگ عمید

بدزبان، بددهان، کسی که دشنام می دهد و حرف زشت می زند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که زیاد دشنام دهد آنکه غالبا سخن زشت گوید بد زبان بد دهان.

جمله سازی با بدگو

💡 تو سلطان غیوری در کمند نفس بدگوهر بکش زان پیشتر خود را که جور از آسمان بینی

💡 این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست ورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا

💡 رهبران ایران هم در بخش عربی رادیو دولتی این کشور به بدگویی شدید از حکومت بعث عراق پرداخته و آن را یک حکومت ضداسلامی و دست‌نشانده قدرت‌های امپریالیستی معرفی می‌کردند.

💡 ای سرو قد مه رورفتی به حرف بدگو هر کس هر آنچه بد گفت در حق من شنودی

💡 ابن عبد ربّه شخصیتی ضد شیعی است و شیعیان را رافضی میخواند. به آنان تهمت ها و بدگویی های زیادی دارد.

💡 ای زمین اندر کنارت گوهری با قیمت است قدر آن‌گوهر بدان با او مکن بدگوهری