درغوش

لغت نامه دهخدا

درغوش. [ دَ ] ( اِ ) درویش. نیازمند. محتاج. تهیدست. رجوع به درویش و درغویش شود.

فرهنگ معین

(دَ ) (ص. اِ. ) درویش، نیازمند، محتاج، تهیدست.

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) نیازمند محتاج تهیدست

ویکی واژه

درویش، نیازمند، محتاج، تهیدست.

جمله سازی با درغوش

💡 و شاعردوست عظیم بود. استاد رشیدی و امیر عمعق و نجیبی فرغانی و نجار ساغرجی و علی بانیذی و پسر درغوش و پسر اسفراینی و علی سپهری در خدمت او صلتهای گران یافتند و تشریفهای شگرف ستدند. و امیر عمعق امیر الشعراء بود و از آن دولت حظی تمام گرفته و تجملی قوی یافته چون غلامان ترک و کنیزکان خوب و اسبان راهوار و ساختهای زر و جامهای فاخر و ناطق و صامت فراوان. و در مجلس پادشاه عظیم محترم بود به ضرورت دیگر شعرا را خدمت او همی بایست کردن. و از استاد رشیدی همان طمع می‌داشت که از دیگران و وفا نمی‌شد.

💡 اما اسامی آل خاقان باقی ماند به لؤلؤِی و کلابی و نجیبی فرغانی و عمعق بخاری و رشیدی سمرقندی و نجار ساغرجی و علی بانیذی و پسر درغوش و علی سپهری و جوهری و سغدی و پسر تیشه و علی شطرنجی.