آسود

واژهٔ اَسوَد در زبان فارسی دارای دو معنای اصلی و متفاوت است. در کاربرد رایج و امروزی، این واژه به‌صورت صفت به معنی سیاه یا رنگِ سیاه به‌کار می‌رود و برای توصیف هر شیء یا موجودی که فاقد روشنی است، استفاده می‌شود. همچنین، در ادبیات و متون کهن، صورت سیاه‌چرده نیز برای اشاره به افراد یا اشیایی با رنگین‌پوست تیره یا سیاه‌رنگ به‌کار رفته است.

در حوزهٔ جانورشناسی و ادبیات کلاسیک، اَسوَد به معنای نوع خاصی از مار بزرگ سیاه است. این کاربرد اگرچه کمتر رایج است، اما در متون قدیمی و افسانه‌ها دیده می‌شود و به یک مار عظیم‌الجثه و سیاه‌رنگ اشاره دارد که گاه با ویژگی‌هایی افسانه‌ای توصیف شده است. به‌طور کلی، این واژه نمونه‌ای از چندمعنایی در زبان فارسی است که درک صحیح معنای موردنظر آن، تنها با توجه به بافت جمله و متن ممکن خواهد بود. شناخت هر دو معنای لغوی و تخصصی آن برای فهم دقیق متون کهن و امروزی ضروری به‌نظر می‌رسد.

لغت نامه دهخدا

اسود. [ اَ وَ ] ( اِخ ) شوذب الخارجی. رجوع به شوذب و فهرست عقدالفرید شود.
اسود. [ اَ وَ ] ( اِخ ) عنسی. رجوع به اسودبن کعب شود.
اسود. [ اَ وَ ] ( اِخ ) غندجانی، حسن بن احمد مکنی به ابومحمد. رجوع به حسن بن احمد مکنی به ابومحمد اعرابی و رجوع به معجم الادباء ج 3 ص 22 شود.
اسود. [ اَ وَ ] ( اِخ ) لخمی. وی اسودبن منذر اول، ابن امروءالقیس بن عمرو لخمی از ملوک عراق بجاهلیت است. او پس از پدر به ولایت رسید و جنگهائی بین وی و غسانیین ( ملوک شام ) روی داد و اسود ایشان را منهزم کرد و در یکی از معارک بسال 164 قبل از هجرت مقتول شد. ( اعلام زرکلی ج 1 ص 117 ).
اسود. [ اَوَ ] ( اِخ ) نخعی. رجوع به اسودبن یزیدبن قیس شود.
اسود. [ اَ وَ ] ( اِخ ) نهشلی ملقب به ذوالاَّثار. شاعری از عرب و او را ذوالاَّثار از آن گویند که چون هجای قومی کردی، آثار خود در ایشان بماندی و شعر او در اشعار دیگر شاعران حکم آثار شیر در آثار سباع دیگر داشت. رجوع به اسودبن یعفر شود.
اسود. [ اَ وَ ] ( ع ص، اِ ) سیاه. مؤنث: سَوْداء. ج، سود. ( مهذب الاسماء ). ضد ابیض:
گاه چون زنگیان بوی اسود
گه چو سقلابیان شوی احمر.مسعودسعد.|| مهتر و بزرگ قوم. ج،اَساوِد. || مار بزرگ. ( مؤید الفضلاء ). مار بزرگ سیاه. ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ). قسمی ماربزرگ است که در آن سیاهی است. ج اَساوِد. || کژدم. || عرب. || گنجشک. ( منتهی الارب ). || مال بسیار. اسباب. ج، اساود. || ذات مردم. || میان دل. || آب صافی. ( مهذب الاسماء ). || ( ن تف ) نعت تفضیلی از سیادت. بزرگتر. مهتر. بزرگوارتر. اسود من الاحنف. || اجل: هو اسود من فلان؛ ای اجل منه و اسخی و اعطی للمال و احلم. ( منتهی الارب ): انا من قوم منهم او فی العرب و اسودالعرب. ( فرزدق به سلیمان بن عبدالملک ). || سهم اسود؛ تیر مبارک. یتیمَّن به کأنّه اسودّ من؛ کثرة ما اصابه الید. ( منتهی الارب ). || اسود قلب؛ سویدای دل. دانه دل. || اسود یا اسود سالخ؛ مار بزرگی که در آن سیاهی باشد. رجوع به اسود سالخ شود. || نوعی یاقوت را گویند که نفطی ( ؟ ) و کحلی بود. ( الجماهر بیرونی ص 79 ).
اسود. [ اُ ] ج ِ اَسَد. ( غیاث ). شیران:
از چهی بنمود معدومی خیال
در چه اندازد اسود کالجبال.مولوی.

فرهنگ معین

(اَ وَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - سیاه، سیاه چرده. ۲ - مار بزرگ سیاه.

فرهنگ عمید

سیاه.
شیرها.

فرهنگ فارسی

عنسی
سیاه، ضد ابیض، سود و سودان جمع
( صفت ) ۱ - سیاه سیاه چرده. ۲ - مار بزرگ سیاه.
نهلشی ملقب بذو الاثار. شاعری از عرب و او را ذو الاثار از آن گویند که چون هجای قومی کردی آثار خود در ایشان بماندی و شعرا و در اشعار دیگر شاعران حکم آثار شیر در آثار سباع دیگر داشت.

دانشنامه عمومی

آسود. آسود ( به مجاری: Aszód ) یک سکونتگاه مسکونی و استان در مجارستان است که در ناحیه آسود واقع شده است.
آسود ۱۶٫۲۱ کیلومترمربع مساحت و ۶٬۰۵۱ نفر جمعیت دارد.
شهر میرکورا نیرژولو خواهرخواندهٔ آسود هست.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] اسود (ابهام زدایی). اسود ممکن است اسم برای اشخاص ذیل باشد: • اسود بن یزید نخعی، ابوعمرو یا ابوعبدالرحمان د ۷۵ق / ۶۹۴م، از تابعین مشهور کوفه و یکی از زهّاد ثمانیه • اسود بن خلف عبد یغوث، از صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)• اسود بن حنظله، از سپاهیان عمر بن سعد و از غارت کنندگان اموال امام حسین (علیه السلام)• اسود بن خالد ازدی؛ از سپاهیان عمر بن سعد و از غارت کنندگان اموال امام حسین (علیه السلام)• اسود بن عبدالاسد، یکی از دشمنان سرسخت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)• اسود عنسی، اسود بن کعب بن عوف مق ۱۱ق /۶۳۲م، از بزرگان یمن و مدعی نبوت
...

جمله سازی با آسود

تا نیاید پا به سنگت، از وطن بیرون میا دانه تا در خوشه است از آسیا آسوده است
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آرد با آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
میلف
میلف
سلیقه
سلیقه
روز جاری
روز جاری
فال امروز
فال امروز