بسوئ

فرهنگ فارسی

انس گرفتن و آرام یافتن. یا خوگر شدن. خو گرفتن. یا تهاون نمودن. یا آتش گرفتن. یا آنکه دوشنده را رام باشد. ناقه که دوشنده را رام باشد. ماده شتری که مر دوشنده را رام باشد.

جمله سازی با بسوئ

💡 عروس چرخ مینائی بصد کید زلیخائی کشد هر دم ز رعنائی بسوئی طرف دامانش

💡 هر کسی گرچه بسوئی روی می آرد ولی در حقیقت روی خلق جمله عالم سوی اوست

💡 هر کسی روی بسوئی بامیدی دارد آخر الامر همه رخت بسوی تو کشند

💡 جز کنج در میکده ما را نبود کنج من غیر تو هرگز نکنم روی بسوئی

💡 روز محشر که سر از خاک لحد بردارند هر کسی روی بسوئی کند و من سویت

💡 گیسو بنما تا زکف شیخ و برهمن زنار بسوئی فتد و سبحه بسوئی