برغ. [ ب َ / ب َ رَ / ب َ رِ] ( اِ ) بند آب. ( برهان ). سد. ( شرفنامه منیری ). برغ آب. بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در پیش آب بندند. بزغ. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( شرفنامه ). ورغ. ( فرهنگ فارسی معین ). ورجوع به بزغ و ورغ و وراغ و سربرغ شود:
چو شمع از عشق هر دم باز خندم
به پیش چشم برغی بازبندم.عطار ( از انجمن آرا ).جهان را بود برغ آب جسته
ز کشته پیش برغی باز بسته.عطار ( از انجمن آرا ).|| غوک. ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ). چغز. چغزه. ( شرفنامه منیری ). شاید محرف بزغ باشد.
برغ. [ ب َ ] ( ع اِ ) لعاب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
برغ. [ ب َ ] ( ع مص ) به ناز و نعمت زیستن. ( منتهی الارب ). رجوع به بَرَغ شود.
برغ. [ب َ رَ ] ( ع مص ) بَرغ. ( از منتهی الارب ). بناز و نعمت زیستن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). و فعل آن از باب سمع است. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
(بَ ) ( اِ. ) بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در برابر آب ببندند، سد، برغاب. ورغ و وارغ نیز گویند.
جایی از نهر که با سنگ و خاک جلو آن را ببندند تا آب داخل جوی دیگر شود، جایی که آب از نهر وارد جوی کوچک شود، سر برغ: چو شمع از عشق هر دم بازخندم / به پیش چشم برغی بازبندم (عطار: لغت نامه: برغ ).
جائی که آب از نهر وارد جوی کوچک میشود
( اسم )بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در برابر آب ببندند سد برغاب.
بناز و نعمت زیستن و فعل آن از باب سمع است.
بندی باشد که از چوب و خاشاک و خاک و گل در برابر آب ببندند، سد، برغاب. ورغ و وارغ نیز گویند.
💡 زآنکه گرد خاک پایش را برغبت در بهشت دست رضوان توتیای چشم حور العین کند
💡 شبرغان محل استقرار ژنرال رشید دوستم، جنگسالار ازبک افغانستان بود.
💡 دلبری گیرم که جان بخشد مرا بار دیگر گر شوم خاک رهش چون برغبارم بگذرد
💡 احمدآباد علیا یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان ابرغان بخش مرکزی شهرستان سراب واقع شدهاست.و یکی از زیبا ترین و پر بار ترین روستا های آذربایجان(تبریز)است
💡 و گفت: هرکسی در دریای عمل غرقه گشتند و من در دریای برغرقه گشتم. یعنی دیگران ریاضت خود دیدند و من عنایت حق دیدم.
💡 توانم خواند آسان نامه ی او گر برغم من رقیبش در نوشتن حرفی از مضمون نیندازد