برسر

برسر یکی از واژه‌های پرکاربرد در زبان فارسی است که در موقعیت‌های مختلف به کار می‌رود. این کلمه به معنای در مورد یا در زمینه است و در جملات مختلف می‌تواند به بیان موضوعات گوناگون کمک کند. به عنوان مثال، زمانی که می‌خواهیم درباره یک مسئله خاص صحبت کنیم، می‌توانیم بگوییم برسر این موضوع باید بیشتر فکر کنیم. این واژه به ما اجازه می‌دهد تا به راحتی به موضوعات مورد نظر اشاره کنیم و گفت‌وگوهایمان را ساماندهی کنیم. همچنین، استفاده از برسر می‌تواند در متون رسمی و غیررسمی، به عنوان یک ابزار ارتباطی مؤثر عمل کند. به این ترتیب، این کلمه نه تنها به غنای زبان فارسی می‌افزاید، بلکه در ایجاد ارتباطات معنادار در مکالمات نیز نقش مهمی دارد. در نهایت، می‌توان گفت که برسر یک واژه کلیدی است که در فهم و بیان مسائل مختلف به ما کمک می‌کند و اهمیت آن در گفتار و نوشتار غیرقابل انکار است.

لغت نامه دهخدا

برسر. [ ب َ س َ ] ( ق مرکب ) باضافه. بعلاوه.اضافه بر آن. علاوه برآن. فضله. زیادتی:
برآمد چهل سال و برسر دو ماه
که تا بر نهادم ز شاهی کلاه.فردوسی.چو سی سال بگذشت برسر دو ماه
پراکنده شد فر و اورند شاه.فردوسی.هرچه باید در آدمی زهنر
داشت آن جمله نیکویی برسر.نظامی.دخترش خواست باخزانه و تاج
بر سر هر دو هفت ساله خراج.نظامی.گاو را بفروخت حالی خر خرید
گاویش بود و خری برسر خرید.عطار.بیغما ترک چشم مستت از ما
دل و دین میبردجان نیز برسر.اسیر لاهیجی ( از آنندراج ).از تو آزرده دلی دارم و صد غم برسر
جان به لب سرزنش مردم عالم بر سر.لسانی ( از آنندراج ).و رجوع به برسری شود. || روی سر. درسر. ( ناظم الاطباء ).
- برسر آمدن؛ کنایه از غلبه و افزونی و زیادتی کردن باشد. ( برهان ).افزودن. ( ناظم الاطباء ). غالب آمدن. ( غیاث اللغات ). غالب و افزون آمدن. ( آنندراج ). کنایه از غلبه و افزونی و بهی بود. ( انجمن آرا ):
زانکه باریک چو موی است معانی رهی
آمد از شعر همه اهل خراسان برسر.کمال اسماعیل ( انجمن آرا ).- || فزونی یافتن. برتری یافتن: در عزلت چنان شد که امید از خلق برید تا لاجرم از جمله برسرآمد.( تذکرةالاولیاء عطار ).
- || آخر شدن. ( غیاث ) ( آنندراج ).
- || فتح کردن. ( ناظم الاطباء ).
- || وسعت دادن. ( ناظم الاطباء ).
|| ( حرف اضافه + اسم ).
- بر سر آمدن عمر؛ آخر شدن عمر. برسر شدن عمر. ( آنندراج ):
برسر آمد عمر در گلگشت بستانی هنوز
وقت طفلی رفت در سیر گلستانی هنوز.سعید اشرف ( از آنندراج ).- بر سر آمدن قفیز؛ کنایه از بسر آمدن و آخر شدن و بپایان رسیدن مدت زندگی است:
گنهکار بد بیژن ترک نیز
ورا نیز هم برسر آمد قفیز.فردوسی.- || رسیدن. گرفتار شدن. دچار شدن:
چون چند جفاش بر سر آمد
گرد در یار خود برآمد.نظامی.- بر سر آن و این نهادن؛ تسلیم کردن و واگذاشتن چیزی را به دیگری. ( ناظم الاطباء ).
- بر سر آوردن؛ بسر آوردن. برو آوردن. بالا آوردن. فوق و فراز قرار دادن. از بر چیزی نهادن:

فرهنگ فارسی

باضافه بعوه.

جملاتی از کلمه برسر

زند فاخته برسر سروکو کو هم او در پی و جستجوی توباشد