لغت نامه دهخدا
البرزکوه. [ اَ ب ُ ] ( اِخ ) کوه البرز:
برو تازیان تا به البرز کوه
گزین کن یکی لشکر کم گروه.فردوسی.که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرزکوه.فردوسی.رجوع به البرز شود.
البرزکوه. [ اَ ب ُ ] ( اِخ ) کوه البرز:
برو تازیان تا به البرز کوه
گزین کن یکی لشکر کم گروه.فردوسی.که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرزکوه.فردوسی.رجوع به البرز شود.
کوه البرز
البرزکوه
وارو واژه کوه البرز که در شاهنامه اینگونه ذکر میشود. ببردش دمان تا به البرز کوه/ که بودش بدانجا کنام و گروه «فردوسی»
اشاره به کوه البرز در شاهنامه ممکن است به مرکزیت قله دماوند نباشد. این کوه به قول کتسیاس مکان خدای خدایان اهورامزدا بوده که محققان با کوه بیستون مترادف میدانند. کاوه آهنگر، فریدون و زال با این کوه سر و سرّی دارند و ظاهراً محل فرشتگان بوده که حامل پیام خداوند بودند برای رسولان در روی میآوردند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برفتم به فرمان گیهان خدای به البرز کوه اندر آن زشت جای
💡 هست ثقلی بس عظیم و باشکوه بلکه سنگینتر ز صد البرز کوه
💡 که ارباس کرد مدی نام داشت به البرز کوه اندر آرام داشت
💡 که یزدان پاک از میان گروه برانگیخت ما را ز البرز کوه
💡 به پیمان چنین رفت پیش گروه چو باز آوریدم ز البرز کوه